فرهنگ از حیوانات به انسانها منتقل شده است

ما انسان‌ها همیشه باور داشته‌ایم که فرهنگ و تاریخ مختص خودمان است ولی شواهد باستان‌شناختی و باستان‌جانورشناسی جدید، داستان متفاوتی را روایت می‌کنند که نشان می‌دهند فرهنگ از حیوانات به انسانها منتقل شده است. نحوه‌ی انتقال فرهنگ از حیوانات به انسان فرایندی است که درس‌های زیادی برای شناخت خودمان، حیوانات و سایر طبیعت فراهم می‌کنند. این مقاله در وب‌سایت ایان منتشر شده است.

نویسنده مقاله: سارا نیومن

مقاله «فرهنگ از حیوانات به انسانها منتقل شده است» توسط سارا نیومن نوشته شده است. او باستان‌شناس است و به عنوان استادیار انسان‌شناسی در دانشگاه شیکاگو تدریس می‌کند. پژوهش‌های او به بررسی تعاملات بلندمدت بین انسان و محیط‌ زیست مرتبط است و موضوعاتی مانند پسماند و استفاده‌ی مجدد، فرآیندهای تغییر منظره‌های طبیعی و روابط بین انسان‌ها و سایر حیوانات را در بر می‌گیرد. سارا نیومن نویسندهٔ کتاب «نابود کردن پسماند: تاریخ‌های جدید از اشیای کهنه» (۲۰۲۳) است.

حدود ۵۰ هزار سال پیش، گونه‌ی ما، انسان خردمند، مهاجرت خود از آفریقا به اروپا و آسیا را شروع کرد. ما تنها نبودیم. در این سفر، با سایر انسان‌تبارهایی که مغز بزرگی داشتند (مانند نئاندرتال‌ها و دنیسواها) برخورد کردیم که امروزه نزدیک‌ترین خویشاوندان منقرض‌شده‌مان به حساب می‌آیند.

در طول بیشتر تاریخ‌مان، ما بخشی از یک خانواده‌ی گسترده‌تری از حیوانات بودیم که ظاهر و رفتاری شبیه ما داشتند. اما در انتهای دوره‌ی پلیستون، حدود یازده هزار و هفصد سال پیش، فقط انسان خردمند توانسته بود بقای خود را حفظ کند.

در آن زمان، انسان‌ها به گونه‌ی منحصر به فردی تبدیل شده بودند که به صورت آهسته توسط مرزهایی که بین خود و تقریباً هر موجود دیگری کشیده بودند یگانگی‌شان تقویت شد. با گذر زمان، این مرزها به دیوارهای محکم و سختی تبدیل شد؛ زیرا ما به این باور رسیدیم که تنها حیواناتی هستیم که از قصدمندی (هدفمندی) و آینده‌نگری برخوردار است؛ مهارت‌های خاصی که به ما اجازه داد هنر، معماری و کشاورزی را خلق کنیم. ما برای خودمان داستان‌هایی تعریف کردیم که سرشار از تعریف و تمجید از برتری‌هایمان نسبت به سایر حیوانات بود و حتی همین داستان‌ها خودشان به نمونه‌هایی از آن چیزی تبدیل شدند که ما را از سایر حیوانات، بیشتر متمایز می‌ساخت: فرهنگ. اما فرهنگ چگونه آغاز شد؟ ما برای آن هم داستانی برای تعریف کردن داریم.

در یکی از داستان‌های مشهور که افلاطون در قرن چهارم پیش از میلاد آن را روایت کرده است، خدایان دو تایتان، اپی‌متئوس و پرومتئوس را مأمور خلق موجودات میرا (فانی) کرد که از جنس خاک و آتش باشند و آن‌ها را به ویژگی‌هایی مجهز کنند که برای بقا به آن‌ها کمک کند.

اپی‌متئوس شروع به تقسیم قدرت و سرعت کرد؛ او توانایی پرواز، شنا، حفر زمین، پوسته‌ی صدفی، خز گرم، پوست ضخیم، سم، چنگال و سایر ویژگی‌ها را بین جانوران تقسیم کرد. اما وقتی که نوبت به انسان‌ها رسید، دریافت که چیزی برای بخشیدن باقی نمانده است.

پرومتئوس که نیز نمی‌دانست چه باید بکند، از خدای آتش، هفاستوس، آتشی دزید و آن را به همراه دانش‌‌های ضروری برای بقا به انسان‌ها بخشید. البته او به خاطر این هدایا تا ابد مورد مجازات قرار گرفت.

در این داستان افسانه‌ای، آتش نمادی از فرهنگ است. استفاده از آتش، انسان‌ها را از حیوانات وحشی که زندگی‌شان محدود به استفاده‌ی غریزی از ویژگی‌هایی بود که اپی‌متئوس به آن‌ها داده بود، متمایز ساخت. به لطف پرومتئوس انسان‌ به جایگاهی والاتر از بوفالوها، خرس‌ها، سگ‌های آبی و سایر موجودات ارتقا پیدا کرد.

بیش از دو هزار سال بعد، یک نویسنده‌ی آمریکایی،‌ تری بیسون، اسطوره‌ی متفاوتی را نقل کرد. او داستان کوتاهی با عنوان «خرس‌ها آتش را کشف می‌کنند» (۱۹۹۰) منتشر کرد. در این داستان، رسانه‌ها گزارش می‌کنند که خرس‌ها در تمام قسمت‌های مرکزی و جنوبی ایالات متحده‌ی آمریکا در حال روشن کردن آتش هستند. آن‌ها به جای خواب زمستانی، برنامه‌ریزی کرده بودند که با روشن نگه داشتن شعله‌های آتش زمستان را پشت سر بگذرانند. دانشمندان مطرح می‌کنند که زمستان‌های گرم، چرخه‌ی خواب زمستانی خرس‌ها را تغییر داده است که به آن‌ها اجازه داده چیزهایی را از سالی به سالی دیگر به خاطر بیاورند؛ از جمله این حقیقت که آن‌ها این کشف را قرن‌ها پیش انجام داده‌اند.

نسخه‌ی متفاوت بیسون،‌ اولین مرتبه در یک مجله‌ی علمی-تخیلی و فانتزی منتشر شد. این داستان در زمره‌ی داستان‌های «فانتزی» قرار می‌گیرد زیرا مگر نه اینکه فقط انسان‌ها هستند که می‌توانند از آتش و فرهنگ استفاده کنند؟

اکنون که چند دهه از انتشار داستان بیسون گذشته است، درک ما از استثنایی بودن انسان نیز در حال فروپاشی بوده است. شواهد باستان‌شناسی نشان می‌دهند که مرز بین آنچه به صورت سنتی «فرهنگ انسانی» و «غزیزه‌ی حیوانی» در نظر گرفته شده در حال محو شدن است به طوریکه تصورات ما از فرهنگ و تاریخ را به چالش می‌کشد.

شواهد باستان‌شناسی برخلاف افسانه‌ها یا داستان‌های علمی-تخیلی نشان می‌دهند که نیاکان ما با مشاهده‌ی ردپاها و نشانه‌گذاری‌هایی که گونه‌های دیگر (در واقع خرس‌ها) از خود به جای گذاشته بودند به خلق هنر ترغیب شدند. علاوه بر این، انسان‌های اولیه با الهام گرفتن از سدهایی که سگ‌های آبی ساخته بودند به ساخت سازه‌های چوبی اقدام کرده‌اند و روش کاشت برخی گیاهان را از گاومیش‌ها آموخته‌اند زیرا آن‌ها در مسیر عبور خود بذرهای گیاهان را پخش می‌کنند. به عبارتی دیگر، هنر، معماری و کشاورزی چیزهایی نیستند که صرفاً انسانی به حساب بیایند.

بررسی این موضوعات، نه‌تنها مستلزم بازنگری در شواهد باستان‌شناختی بلکه در رشته‌ی باستان‌شناسی است. باستان‌شناسی برخلاف انسان‌شناسی که به مطالعه‌ی آنتروپوس «یعنی انسان» می‌پردازد بنا به تعریف به گونه‌ی انسان محدود نمی‌شود: واژه‌ی یونانی archaios به معنای «کهن» و logia به معنای «علم» یا «مطالعه‌ی» است. با این وجود اکثر باستان‌شناسان (و فرهنگ لغت انگلیسی آکسفورد) به شما می‌گویند که این رشته، مطالعه‌ی انسان‌های گذشته است که روش آن کاوش نظام‌مند و تحلیل هر آنچیزی است که در گستره‌ی وسیع فرهنگ مادی قرار می‌گیرد.

چگونه فرهنگ، به چیزی مادی تبدیل شد؟ به احتمال زیاد به اندازه‌ی فرهنگ‌های متعدد، تعاریف زیادی از فرهنگ وجود دارد. با این وجود، اغلب این تعاریف فرهنگ را چیزی تعریف می‌کنند که بیشتر محصول یادگیری است تا موروثی. ویژگی‌های فرهنگی از نسلی به نسل دیگر نه از طریق ژن‌ها بلکه از طریق مشاهده و تقلید از مهارت‌های تثبیت‌شده صورت می‌گیرد. فرایندهای انتقال فرهنگی که شامل تقلید، نوآوری، تمرین و پیشرفت هستند ردپاهایی از خود در زمین باقی می‌گذارند. این ردپاها اشکال بسیار متنوعی دارند: از تکه‌های سفال‌های شکسته‌شده تا جرم دندانی باستانی (کلسیفیه‌شده) روی دندان‌های مدفون.

برای مثال، سفالگری می‌تواند به باستان‌شناسان بگوید که چگونه انسان‌ها از طریق کارآموزی و آزمایشگری یاد گرفتند که خاکِ رس نرم و قابل انعطاف را با استفاده از آتش به سرامیک‌های سخت پخته‌شده تبدیل کنند. سفال‌ها می‌توانند اطلاعاتی درباره‌ی مراسم جشن و ضیافت، یا نحوه‌ی هدیه دادن به ما بدهد، و حتی شاید بتوانند نکاتی از افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن را آشکار کند.

پلاک دندانی نیز می‌تواند بقایای میکروسکوپی ذرات غذا و میکروب‌ها را در خود به دام بیندازد و حفظ کند؛ موادی که باستان‌شناسان با تحلیل آن‌ها می‌توانند به اطلاعاتی درباره‌ی رژیم غذایی، وضعیت سلامت، بیماری‌ها، محیط زیست، و حتی وابستگی‌های فرهنگی یا قومی مردمان گذشته دست پیدا کنند.

گاهی‌اوقات ردپاهایی از حیوانات دیگر در فرهنگ مادی انسان‌ها مشاهده می‌شود. باستان‌جانورشناسان بقایای گونه‌های دیگر را در محوطه‌های باستانی از طریق تحلیل صدف‌ها، استخوان‌ها و دندان‌ها بررسی و شناسایی می‌کنند. آن‌ها از اطلاعات به‌دست آمده از این تحلیل‌ها می‌فهمند که انسان‌ها در گذشته چه عادت‌های غذایی داشته‌اند و چگونه شکار می‌کرده‌اند. علاوه بر این، آن‌ها منشأ زمانی و مکانی اهلی کردن حیوانات وحشی و اینکه چگونه بدن حیوانات مختلف به عنوان منبعی برای ساخت ابزار، زیورآلات یا نمادهای قدرت در جوامع انسانی به کار گرفته شده است را مورد بررسی قرار می‌دهند.

باستان‌جانورشناسی عموماً به تاریخچه‌ی خود حیوانات علاقه‌مند نیستند بلکه بیشتر به همپوشانی آن با تاریخ انسان‌ها می‌پردازند. مثلاً آن‌ها به طور قطع نمی‌پرسند که خرس‌ها در قرون گذشته چه چیزهایی را کشف و فراموش کرده‌اند. به بیان ساده، باستان‌جانورشناسی علم مطالعه‌ی حیوانات به عنوان بخشی از فرهنگ مادی انسان‌هاست نه باستان‌شناسی حیوانات و فرهنگ مادی آن‌ها.

این موضوع بر اساس یک باور نهادینه‌شده قرار دارد: انسان‌ها چیزهایی می‌سازند و کارهایی انجام می‌دهند؛ زیرا فقط ما دارای فرهنگ هستیم و هنگامی که آن‌چیزهایی که ساخته و انجام داده‌ایم در طول زمان تغییر می‌کند به آن تاریخ می‌گوییم. اما هنگامی که حیوانات چیزهایی می‌سازند یا کارهایی انجام می‌دهند به آن غریزه می‌گوییم نه فرهنگ. انسان‌شناسان به این نکته اشاره کرده‌اند که این دیدگاه غیرعادی است: در چه لحظه‌ای از زمان، تکامل ما در دنباله‌ی اجداد انسان‌تبارمان متوقف شد و از آستانه‌ی برگشت‌ناپذیری از طبیعت به فرهنگ گذر کردیم و تاریخ را آغاز نمودیم؟

مسیر منحصربه‌فردی که برای انسان‌ها در مقایسه با دیگر حیوانات در نظر گرفته شده، در کاربرد واژه‌ی «انسان‌های امروزی از نظر کالبدشناسی» از سوی دیرین‌انسان‌شناسان به‌روشنی نمایان است. این اصطلاح در تلاش است تا واقعیتی را توضیح دهد: اینکه صدها هزار سال پیش نیز افرادی از گونه‌ی ما وجود داشتند که از نظر ساختار بدنی و توانایی‌های فیزیکی، با انسان امروز تفاوتی نداشتند، اما به‌نظر می‌رسد هنوز گامی به‌سوی دنیای تازه‌ای به نام «فرهنگ» برنداشته بودند.

در مقابل، همان‌طور که انسان‌شناس بریتانیایی تیم اینگلد اشاره می‌کند، ما هرگز از «شامپانزه‌های امروزی از نظر کالبدشناسی» یا «فیل‌های امروزی از نظر کالبدشناسی» سخن نمی‌گوییم، چرا که این فرض وجود دارد که رفتارهای این گونه‌ها از زمانی که به شکل فیزیکی کنونی‌شان درآمده‌اند، به‌طور کامل بدون تغییر باقی مانده است. تفاوت را در این می‌دانیم که آن‌ها «فاقد فرهنگ» هستند. اما اگر باستان‌شناسان و باستان‌جانورشناسان شواهدی پیدا کنند که روایت‌گر داستان متفاوتی باشند چه؟ اگر بخشی از آفرینش‌ها و کنش‌های فرهنگی که انحصاراً به انسان نسبت داده شده است ابتدا توسط حیوانات انجام شده باشد چه؟

خط‌های عمودی پنجهٔ خرس و کنده‌کاری‌های انسانی که به حدود ۳۰٬۰۰۰ سال پیش بازمی‌گردند، در غار کوساک واقع در لو بویسون-دو-کادوئن، منطقهٔ دوردون، جنوب‌غربی فرانسه.عکس از کریستف آرشامبو / خبرگزاری فرانسه / گتی‌ایمیجز.
خط‌های عمودی پنجهٔ خرس و کنده‌کاری‌های انسانی که به حدود ۳۰٬۰۰۰ سال پیش بازمی‌گردند، در غار کوساک واقع در لو بویسون-دو-کادوئن، منطقهٔ دوردون، جنوب‌غربی فرانسه. عکس از کریستف آرشامبو / خبرگزاری فرانسه / گتی‌ایمیجز.

فرهنگ از حیوانات به انسانها منتقل شده است

خلق هنر

اجازه بدهید با آفرینش هنر شروع کنیم. به این فکر کنید که نشانه‌گذاری باعث تحریک نشانه‌گذاری‌های بیشتر می‌شود: در شهرها، دیوارنوشته‌‌ها به صورت نماد هستند؛ در محوطه‌های باستان‌شناسی در سراسر دنیا نقاشی‌های باستانیِ کنده‌کاری‌شده بر صخره‌ها با کنده‌کاری‌های به‌جا مانده (یادگارنوشته‌ها) از سوی بازدیدکنندگان مختلف احاطه شده‌اند. علاوه بر این در اعماق غارهای سراسر اروپا نخستین شواهدی از نقاشی‌ها و کنده‌کاری‌های به‌جامانده از انسان‌های بیش از ۶۵ هزار سال پیش وجود دارد که پژواکی از نشانه‌هایی هستند که پیش‌تر از آن توسط سایر حیوانات به وجود آمده بودند.

خیلی بیش از هزاران سال (۱۷ هزار سال پیش) قبل از اینکه پیکره‌های باشکوه اسب‌ها، ماموت‌ها، شیرها و سایر حیوانات بر دیوارهای غار مشهور لاسکو در منطقه‌ی دوردون جنوب غربی فرانسه نقاشی شوند، هنرمندان انسان‌تبار انگشتان خود را بر خاک‌های نرم رس کشیده بودند، خطوط و دایره‌های ساده‌ای را بر سنگ‌ها کنده بودند و بر دیوارهای غارها با استفاده از رنگ قرمز اخرا (خاک قرمز) نقطه‌گذاری‌هایی انجام داده بودند.

این نشانه‌های اولیه اغلب در اطراف یا بالای سطوح صیقل‌خورده و نشانه‌هایی که توسط چنگال‌های حیواناتی مانند خرس‌های غارنشین، گربه‌سانان و سایر حیوانات ایجاد کرده بودند به چشم می‌خورند. گاهی اوقات انسان‌ها نشانه‌های خراش‌هایی را که توسط سایر گونه‌ها ایجاد شده بودند تقلید می‌کردند. بنابراین، هنرهای انسانی بخشی از سنت گسترده‌تر نشانه‌گذاری حیوانات است.

حتی گاهی اوقات هنرهای دیواری (اصطلاحی برای هنر انسان‌ساخته روی دیوار غارها یا سنگ‌ها) شباهت زیادی به نشانه‌گذاری‌های حیوانات دارند که این امر تشخیص و تفکیک آن‌ها از یکدیگر را برای باستان‌شناسان بسیار دشوار کرده است.

برای مثال، در دهه‌ی ۱۹۶۰، پیشاتاریخ‌دان فرانسوی آمِده لِموزی (Amédée Lemozi) مجموعه‌ای از خطوط حک‌شده در غار پِش-مرل (Pech-Merle) در منطقه‌ی اکسیتانیا در جنوب فرانسه را به‌عنوان تصویر یک «شمن نقاب‌دار و زخمی» تفسیر کرد. لموزی خطوطی را می‌دید که از پیکر این شمن عبور می‌کردند و خراش‌هایی که به‌گفته‌ی او نشانه‌هایی از زخم بودند، و به همین دلیل پیشنهاد داد که این تصویر، شمنی را در حال تجربه‌ی مرگ آیینی (ritual death)  به نمایش می‌گذارد.

بعد از او در دهه‌ی ۱۹۸۰، پیشاتاریخ‌دان بلژیکی لیا دامس (Lya Dams) ایده‌های او را گسترش داد و آن‌ها را در چارچوبی بزرگ‌تر برای بررسی تصویر مردان زخمی در هنر دوره‌ی پارینه‌سنگی به‌کار گرفت.

با این حال، چند سال بعد، میشل لوربلانشه (Michel Lorblanchet) پیشاتاریخ‌دان فرانسوی دیگری، به این نتیجه رسید که خطوط درهم‌تنیده‌ی پیکر «شمن زخمی» در حقیقت خراش‌هایی چندجهتی بودند که خرس‌های غارنشین با چنگال‌های خود ایجاد کرده‌اند.

حکاکی دیگری که در غار بارا-باو (Bara-Bahau) در منطقه‌ی دوردونی فرانسه وجود دارد به عنوان «قدیمی‌ترین اثر هنری» شناخته می‌شود. اما در اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ توسط یک پیشاتاریخ‌دان استرالیایی، رابر جی بانادریک (Robert G. Bednarik)، بازنگری شد و معلوم شد که این اثر هنری تقریباً به طور قطع اثری از پنجه‌های یک خرس غارنشین است.

در غار له باتو (Les Battuts) یک دهه‌ی بعد در منقطه‌ی تارن در فرانسه، ادمه لادیه (Edmée Ladier)، آن-کاترین ولته (Anne-Catherine Welté) که متخصص پیشاتاریخ بودند به همراه یک غارشناس، ژاک ساباتیه (Jacques Sabatier) فکر می‌کردند که نشانه‌های هندسی خاصی که پیدا کرده‌اند توسط انسان ساخته شده‌اند. این نشانه‌ها به تکتیفورم (tectiform) یعنی نوعی سازه‌ی سقف‌مانند موسوم‌اند که تصور می‌شد نمادی از سکونت‌گاه‌ هستند. اما بعد از مدتی مطالعه به این نتیجه رسیدند که این نشانه‌ها نیز توسط چنگال‌های خرس غارنشین ایجاد شده‌اند.

این خراش‌ها که توسط چنگال‌های خرس‌ها ایجاد شده‌اند شناخته‌ترین نشانه‌های حیوانی در غارها هستند؛ با این وجود گونه‌های دیگری نیز شناخته‌ شده‌اند که با استفاده از پنجه‌ها یا حتی شاخ‌هایشان نشانه‌هایی می‌گذارند که می‌توانند گمراه‌کننده باشند.

به عنوان مثال، رابرت بانادریک که چندین سال از عمر خود را صرف ابداع کردن روش‌های افتراق‌گذاری بین انواع مختلف نشانه‌ها در پروژه‌ی «نشانه‌های دیواری» کرده است، پیشنهاد داده که فراوان‌ترین نشانه‌ها در غارها احتمالاً توسط خفاش‌ها ایجاد شده‌اند.

از این رو، میشل لوربلانشه و پیشاتاریخ‌دان بریتانیایی، پل بان (Paul Bahn) در کتاب «نخستن هنرمندان: در جستجوی کهن‌ترین هنر جهان» (۲۰۱۷( گفته‌اند که مسئله‌ی تمایز اساسی بین رفتار انسان و حیوان بر دیواره‌های غارها «مشکل بنیادین پیدایش هنر است».

از اوایل قرن بیستم، برخی پژوهشگران به منشاء هنر علاقه‌مند شده‌اند. هنری برولی و اندرو لروی-گورهان باستان‌شناس و ارنست گامبریخ، کارشناس تاریخ هنر و جرج-هنری لوکت فیلسوف، مطرح کرده‌اند که تحول هنر تصویری تا اندازه‌ای تصادفی بوده است. بر اساس نظریه‌های آن‌ها، انسان‌ها به صورت تدریجی به این درک رسیده‌اند نشانه‌هایی که بدون هدف خاصی ایجاد می‌کنند نمایانگر عناصری از دنیای اطرافشان است. مثلاً ممکن است چنین نشانه‌هایی در فرایند خراشیده شدن استخوان هنگام قصابی یا تراشیدن سنگ هنگام ساخت ابزار ایجاد شوند یا اینکه به صورت تصادفی رنگدانه‌ها به دیوارهای غارها بپاشند. همین اکتشافات تصادفی دروازه‌ی ورود به تولید آگاهانه‌ی تصاویری را باز کردند که به اشیاء واقعی شباهت داشتند.

با این حال، حتی اگر بتوان بین نشانه‌های ایجاد شده توسط حیوانات و انسان‌ها تمایزی قائل شد، به راحتی نمی‌توان بین «ایده و غریزه» یا «الهام و تقلید» تمایز مشخصی برقرار ساخت.

در چند مورد از غارهای فرانسه مانند بارا-باو (Bara-Bahau)، بوم-لاترون (Baume-Latrone) و مارگو (Margot) آثار انگشتی انسان‌ها یا خطوط مارپیچی موسوم به meanders  بر روی خراش‌های قبلی خرس غار کشیده شده‌اند. برخی از این خطوط بلند که با انگشت بر سطح سنگ کشیده شده‌اند، مستقیماً روی نشانه‌هایی که با چنگال ایجاد شده‌اند قرار گرفته‌اند. برخی دیگر در نزدیکی ردپاهای خرس قرار دارند و جهت آن‌ها را بازتاب می‌دهند.

در غار آلدن (Aldène) در جنوب فرانسه، هنرمندان انسانی نشانه‌های حیوانات قبلی را «تکمیل» کرده‌اند. بیش از ۳۵٬۰۰۰ سال پیش، یک خط حک‌شده به‌تنهایی و به‌گونه‌ای هدفمند بر بالای خراش‌هایی که توسط خرس غار ایجاد شده بود، اضافه شد و با آن، نمای کلی یک ماموت از خرطوم تا دُم شکل گرفت — نشانه‌های چنگال برای نمایش پوست پشمالو و اندام‌های جانور به کار رفتند.

در غار پش-مرل (Pech-Merle) همان غاری که در آن لِموزی، خراش‌های خرس را به‌اشتباه به‌عنوان پیکره‌ی یک شمن زخمی انسان‌ساخته تفسیر کرده بود درون یک فرورفتگی باریک، چهار خراش از چنگال خرس غار دیده می‌شود. این نشانه‌ها با پنج اثر انگشتهای دست انسانی همراه‌اند که با اُخرای قرمز کشیده شده‌اند و قدمتشان به دوره‌ی گراوتین (Gravettian)، حدود ۳۰٬۰۰۰ سال پیش، بازمی‌گردد. لوربلانشه و بان این هم‌جواری را تصادفی نمی‌دانند. آن‌ها می‌نویسند: «این موضوع قابل‌توجه است (و بی‌تردید انسان‌های گراوتین نیز متوجه آن شده بودند) که اثر یک دست انسان بزرگسال، هنگامی که انگشتان کمی از هم باز باشند، از نظر اندازه کاملاً مشابه رد چنگال یک خرس بالغِ غار است». کنده‌کاری‌های غیرانسانی، بنیان‌های واقعی و استعاریِ هنر انسانی را بنا نهادند.

خلق معماری

خلق هنر تنها چیزی نیست که توسط تقلید از حیوانات به‌وجود آمده باشد. ممکن است پیدایش معماری نیز تحت تأثیر همین فرایند بوده باشد. ویتروویوس، معمار و مهندس رومی در قرن اول پیش از میلاد، فرض کرد که مشاهده‌ی ساخت لانه‌ها و کندوها توسط پرندگان و زنبورها — که با استفاده از مواد طبیعی برای محافظت از خود در برابر عوامل طبیعی پدید می‌آمدند — برای خلق معماری منبع الهام بوده است.

در اواخر قرن نوزدهم، لوییس هنری مورگان (Lewis Henry Morgan) مشاهداتی مشابه درباره‌ی شباهت میان معماری انسان‌ساخته و سازه‌های تولیدشده توسط سگ‌های آبی آمریکای شمالی ارائه داد.

او در کتاب خود با عنوان «سگ آبی آمریکایی و سازه‌هایش» (۱۸۶۸) نوشت که این «معمار گنگ» در شبه‌جزیره‌ی بالایی میشیگان، «یکی از شگفت‌انگیزترین نمونه‌های نادر از غریزه‌ی معماری در میان چهارپایان را نشان می‌دهد … غرایزی که آن‌ها را به ساخت سکونتگاه‌هایی با مواد انتخاب‌شده، حمل‌شده از فواصل دور، و به‌هم پیوسته برای خلق سازه‌هایی منظم و یکپارچه وادار می‌کند». مورگان از مهارت فنی، موقعیت‌گذاری راهبردی و «ظاهر بسیار هنرمندانه» سدهای سگ آبی شگفت‌زده شده بود.

از کتاب «سگ آبی آمریکایی و آثار او» (۱۸۶۸) نوشتهٔ لوئیس هنری مورگان. با احترام از ویکی_مدیا.
از کتاب «سگ آبی آمریکایی و آثار او» (۱۸۶۸) نوشتهٔ لوئیس هنری مورگان. با احترام از ویکی_مدیا.

مورگان نقشه‌ها، طراحی‌ها و عکس‌هایی دقیق تولید کرد تا سبک‌ها و فنون ساخت‌وساز سگ آبی را مستند کند و نشان دهد چگونه سدها و لانه‌ها با شرایط خاص و ویژگی‌های هر رودخانه سازگار می‌شدند.

اما مدت‌ها پیش از مورگان — و حتی پیش از ویتروویوس — انسان‌ها تنها به شناسایی ظرفیت‌های معماری و زیربنایی پناهگاه‌های حیوانی بسنده نکرده بودند. در منطقه‌ای که امروزه به‌نام یورکشایر شمالی در انگلستان شناخته می‌شود، سگ‌های آبی در امتداد سواحل دریاچه‌ای به‌نام فلیکستون (Lake Flixton)  که در پایان آخرین عصر یخبندان شکل گرفته بود، مستقر شدند.

سگ‌های آبی جریان‌های کوچک اطراف دریاچه را با ساخت سد مسدود کردند و با این کار، تالاب‌ها، برکه‌ها و مرداب‌های جدیدی پدید آوردند. این زیستگاه‌های تازه، گونه‌های متنوعی از حیات وحش را به خود جذب کردند؛ از جمله ماهی، پرندگان آبزی، گوزن سرخ، گوزن شمالی، گراز وحشی، روباه و گرگ. به‌نظر می‌رسد که تا حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش، سگ‌های آبی جنگل‌های حاشیه‌ی دریاچه را به طور کامل پاکسازی کرده بودند و زیستگاه‌هایی سرشار از ماهی و جانوران شکاری ایجاد کرده بودند — محیط‌هایی که انسان‌ها را به سکونت در نزدیکی‌شان ترغیب می‌کرد.

زمانی که آن دریاچه‌ی کهن به باتلاق‌های مملو از کود گیاهی تبدیل شد، مجموعه‌ای شگفت‌انگیز از شواهد آلی (organic) مربوط به جوامع انسانی میان‌سنگی (مزولیتیک) در آن منطقه حفظ شد. به‌عنوان نمونه، محوطه‌ی باستان‌شناسی استار کار (Star Carr)  که در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۱ حفاری شد — از نخستین نمونه‌های سازه‌های چوبی در اروپا را به دست داد، از جمله یک سکوی چوبی فصلی در امتداد ساحل دریاچه‌ی فلیکستون.

این یافته‌ها نشان می‌دهند که انسان‌های آن دوران نه تنها در کنار محیط‌های ساخته‌شده توسط حیوانات سکونت داشته‌اند، بلکه به شیوه‌هایی از آن محیط‌ها بهره‌برداری و الهام‌گیری کرده‌اند.

در اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰، دو باستان‌شناس بریتانیایی، جان کولز (John Coles) و براینی اورم (Bryony Orme) تصمیم گرفتند بقایای سکوی چوبی محوطه‌ی استار کار را بار دیگر بررسی کنند. آن‌ها در محوطه‌ای به‌نام سامِرست لولز (Somerset Levels)  مشغول کار بودند؛ جایی که، همانند استار کار، بقایای چوبی باستانی در تالاب‌های خیس و لایه‌های کودگیاهی حفظ شده بودند.

چوب‌های رسوبی پراکنده که در جریان کاوش در استار کار نمایان شده‌اند.
چوب‌های رسوبی پراکنده که در جریان کاوش در استار کار نمایان شده‌اند.

در سامرست لولز، بقایایی از یک سکوی چوبی به‌دست آمد که از نظر ساختاری به سکوی استار کار شباهت داشت، اما قدمت آن به دوره‌ی نوسنگی (حدود ۶٬۰۰۰ سال پیش) بازمی‌گشت. زمانی که کولز و اورم این سکو را بررسی کردند، متوجه شدند که حدود ۴۰ عدد از الوارهای استفاده‌شده در ساخت آن، ویژگی عجیبی داشتند: این الوارها شکسته نشده و خیلی دقیق قطع نشده بودند، در عوض به شکل موازی بریده شده بود. این الگو با تبرها یا چاقوهای سنگی دوره‌ی نوسنگی قابل تولید نبود.

کولز و اورم پس از بررسی‌های دقیق به این نتیجه رسیدند که این الوارها در اصل توسط سگ‌های آبی قطع شده بودند و در ساخت معماری چوبیِ اولیه به‌کار رفته بودند؛ سپس انسان‌ها همین مواد را برای ساخت سازه‌های خود مورد استفاده مجدد قرار داده بودند.

سپس چوب‌های سکوی استار کار را بررسی کردند و در آن‌ها نیز نشانه‌های مشخص دندان‌های سگ آبی را روی برخی از شاخه‌های درخت توسِ استار کار تشخیص دادند. بعد از آن به بازنگری شواهد مربوط به بسیاری از محوطه‌های پیشاتاریخی در سراسر انگلستان و ولز پرداختند. آن‌ها در چندین سازه‌های انسانی دیگر نیز اثرات دندان‌های سگ‌های آبی را پیدا کردند.

چوبی که از استار کار به‌دست آمده و نشانه‌هایی از بریدگی و پارگی در انتهای دورتر (راست) و جویدگی سگ‌آبی در انتهای نزدیک‌تر (چپ) را نشان می‌دهد.با احترام از مایکل بامفورث، پروژهٔ استار کار – تحت مجوز CC BY-NC 4.0.
چوبی که از استار کار به‌دست آمده و نشانه‌هایی از بریدگی و پارگی در انتهای دورتر (راست) و جویدگی سگ‌آبی در انتهای نزدیک‌تر (چپ) را نشان می‌دهد.
با احترام از مایکل بامفورث، پروژهٔ استار کار – تحت مجوز CC BY-NC 4.0.

برای هزاران سال، سگ‌های آبی مناظر دریاچه‌ای و زیستگاه‌های حاصلخیزی برای شکار ایجاد کردند که زندگی انسانی را شکوفا ساختند. همان‌طور که کولز و اورم نشان دادند، این حیوانات مدل‌هایی برای معماری در اختیار انسان‌ها قرار دادند. با این حال، روایت‌هایی که ما درباره‌ی استار کار می‌نویسیم، از سازندگان انسانی سکوهای چوبی آغاز می‌شوند نه از سگ‌های آبی.

چه در ترسیم دوباره‌ی خطوطی که حیوانات دیگر در دیواره‌ی غارها به‌جا گذاشته بودند، و چه در بهره‌گیری از چوب‌هایی که سگ‌های آبی برای ساخت خانه‌هایشان استفاده کرده بودند، انسان‌های اولیه با دقتی چشمگیر به اشکال مختلف زندگی در اطراف خود توجه داشتند. این توجه تنها به جانوران محدود نمی‌شد، بلکه گیاهان را نیز در بر می‌گرفت.

خلق کشاورزی

حدود هشت هزار سال پیش، در دشت‌های علف‌زار شرق آمریکای شمالی، گاومیش‌های کوهان‌دار (bison) خاک را بارور، بذرها را جابه‌جا و به رشد گیاهانی مانند جو، کدوی وحشی، سامپ‌وید (sumpweed) و آفتابگردان کمک می‌کردند. گاومیش‌های کوهان‌دار، مانند سگ‌های آبی، از نگاه بوم‌شناسان «گونه‌های کلیدی» (keystone species) به شمار می‌روند؛ موجوداتی که محیط زیست را به هم پیوند می‌دهند و گاه ساختار، ویژگی‌ها و ترکیب آن را به‌طور چشمگیری تغییر می‌دهند.

در دشت‌های علف‌زار، گاومیش‌ها ترجیح می‌دهند علف‌ها را، به‌ویژه در زمانی که جوان و لطیف‌اند، بخورند؛ این امر فرصت رشد بیشتری برای گیاهان گلدار فراهم می‌کند و تنوع زیستی را افزایش می‌دهد. همچنین، آن‌ها برای خنک شدن و اجتناب از گزیده شدن توسط حشرات، در گل یا آب‌های کم‌عمق غلت می‌زنند. در این فرآیند، بذرهایی که به خز آن‌ها چسبیده‌اند پراکنده می‌شوند که به‌آسانی در محل‌های خیس و غنی از نیتروژنِ جای غلتیدن گاومیش‌ها جوانه می‌زنند.

بر پایه‌ی پژوهش‌های میدانی در منطقه‌ای حفاظت‌شده‌ی در شرق ایالت اوکلاهما، باستان‌شناس و گیاه‌باستان‌شناس (paleoethnobotanist) ناتالی مولر (Natalie Mueller) و همکارانش استدلال کرده‌اند که انسان‌های شکارچی-گردآورنده‌ی آمریکای شمالی که در این مناطق زندگی می‌کردند، احتمالاً به روابط همزیستانه‌ی میان گاومیش‌ها و برخی گیاهان توجه داشته‌اند.

زمانی که گاومیش‌ها در دشت‌ها حرکت می‌کردند، مسیرهایی در میان علف‌ها به‌جا می‌گذاشتند. انسان‌هایی که در امتداد این مسیرها حرکت می‌کردند، به‌احتمال زیاد با انبوهی از گیاهان یک‌ساله‌ی بذر‌دار روبه‌رو می‌شدند که در همان مکان‌هایی رشد کرده بودند که گاومیش‌ها چرا کرده یا در گل و خاک غلتیده بودند.

احتمالاً همین مشاهده بود که انسان‌ها را به کاشت آگاهانه‌ی این گیاهان وحشی و در نهایت، اهلی‌سازی آن‌ها هدایت کرد. با گذشت زمان، انسان و گاومیش تبدیل به همکارانی در مهندسی اکوسیستم‌های دشت شدند.

ناتالی مولر و همکارانش نشان داده‌اند که محوطه‌های باستان‌شناسی‌ای که نخستین شواهد از اهلی‌سازی گیاهان در آن‌ها یافت شده، با محوطه‌های محیط‌شناسی‌ای (paleoenvironmental sites) منطبق هستند که نشانه‌هایی از سوزاندن جنگل‌ها توسط انسانها در آن‌ها وجود دارد.

انسان‌ها با آتش‌سوزی‌های عمدی، جنگل‌های بومی را پاکسازی و ترکیب پوشش گیاهی را تغییر دادند؛ این فرایند باعث افزایش درختان تولید‌کننده‌ی مغزها و میوه‌های وحشی شد و جانوران شکارپذیر — از جمله گاومیش‌ها — را جذب کرد. در مقابل، گاومیش‌ها زیستگاه‌هایی به وجود آوردند که برای رشد گیاهان یک‌ساله‌ی بذر‌دار مناسب بودند؛ همان گیاهانی که بعدها توسط انسان‌ها کاشته و اهلی شدند.

نتیجه‌گیری

شناسایی و درک تأثیر گونه‌های دیگر بر هنر، معماری و کشاورزی، نیازمند اکتشافات تازه‌ی باستان‌شناسی نیست. در واقع، بسیاری از شواهد باستان‌شناختی موجود، دهه‌ها پیش کشف شده‌اند. آنچه نیاز است، شیوه‌ای جدید برای اندیشیدن به این شواهد است.

این شواهد به ما کمک می‌کنند تا پیش‌فرض‌های خود درباره‌ی استثنا بودن انسان را بازنگری کنیم؛ تا مرزهای تاریخ را از روایت صرفاً انسانی فراتر ببریم؛ تا با نادانی‌مان نسبت به گذشته آگاه شویم و با برخی واقعیت‌های ناراحت‌کننده روبه‌رو گردیم.

زمانی تصور اینکه خرس‌های غارنشین ممکن است همراه با نیاکان باستانی ما در «ابداع» هنر نقش داشته باشند، غیرقابل‌تصور بود. به همین ترتیب، سگ‌های آبی — که تا اواخر قرون وسطی در جزایر بریتانیا شکار شدند و به انقراض کشیده شدند — نخستین گزینه‌ای نیستند که برای تبیین بقایای معماری در محوطه‌هایی مانند استار کار به ذهن می‌رسند. و در مورد گاومیش‌ها، اثرات عظیم آن‌ها بر تنوع زیستی و ساختار دشت‌های علف‌زار تا چند دهه‌ی اخیر ناشناخته مانده بود، چرا که گله‌های بزرگ گاومیش‌ها مدت‌ها پیش از آنکه اصلاً علم بوم‌شناسی پدید آید، به‌طور عمدی نابود شده بودند.

بسیاری از نشانه‌گذاری‌های خرس‌ها، الوارهای سگ آبی و مسیرهای گاومیش‌ها که رفتارهای جدید انسانی را برانگیختند، متعلق به زمانی هستند که مرز میان انسان و غیرانسان هنوز نفوذپذیرتر بود؛ زمانی که انسان‌ها تازه در حال کشف چگونگی انسان بودن بودند.

باور قدیمی و نهادینه‌شده‌ی اینکه انسان تنها گونه‌ای است که دارای تاریخ است و ادعای تکرارشونده‌ی اینکه باستان‌شناسی صرفاً درباره‌ی انسان است چشم‌انداز جمعی ما از گذشته را محدود می‌سازد و دامنه‌ی آینده‌های ممکن‌مان را تنگ می‌کند.

چه ویژگی‌های بنیادی فرهنگی دیگری را می‌توانستیم از همتایان حیوانی خود بیاموزیم اگر می‌کوشیدیم بفهمیم آن‌ها چگونه می‌سازند، چگونه عمل می‌کنند، و چگونه در این سیاره زیسته‌ و بالیده‌اند؟

فرهنگ هرگز فقط متعلق به ما انسان‌ها نبوده است. در شواهد باستان‌شناختی، پرومته دیگر یک تایتانِ خداگونه نیست؛ او خرس پشمالوی غارنشین است با چنگال‌هایی تیز، سگ آبی‌ای با دانشی معماری، و گاومیشی که دشتی را به مزرعه‌ای از گیاهان خوراکی تبدیل می‌کند.

برای ارتباط با ما در انتهای مطلب کامنت بگذارید. علاوه بر این می‌توانید در اینستاگرام و تلگرام ما را دنبال کنید.

  • اینستاگرام: schema.therapy
  • تلگرام: psychologistnotes
  • ایمیل: schemalogy@gmail.com

دکتر حمید بهرامی زاده

رویکرد من طرحواره‌‌درمانی و روانکاوی است و تاکنون ۳ کتاب در حوزه طرحواره‌درمانی منتشر کرده‌ام و یک کتاب درباره‌ی درمان افسردگی. علاقه‌ی اصلی من یکپارچه‌نگری رویکردهای روان‌درمانی است. من فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های فردوسی، تهران و علامه‌طباطبایی هستم. شعار من این است: زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است.

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا