در میانهی جنگ خصمانه و تحمیلی آمریکا که سایهی سنگین خود را بر زندگی مردم ایران افکنده بود، زمانی که غرش موشکها امنیت و آرامش را از شهرها ربوده و در تاریکی شب بذر هراس و نفرت میپاشید و هنگامی که نادانستگی از سرانجام جنگ و هزاران منبع دیگر اضطراب، ذهنها را در احاطه گرفته بود، یکی از درمانجویانم پرسشی عمیق را مطرح کرد:
وقتی این سؤال از من پرسیده شد به علت مشغلههای فراوان و دوری از فضای کار بالینی، فرصت پاسخگویی منسجم نداشتم. به هیمن دلیل، هر از چندگاهی که به پاسخ این پرسش فکر میکردم نکاتی را که به ذهنم میرسید یادداشت میکردم. امروز اما که کار بالینی کمتری داشتم، مجال آرامش را غنیمت شمرده و سعی کردم نکات پراکنده را به نوشتهی چارچوببندی شدهای تبدیل کنم که پاسخی همسنگ عمق پرسش مطرح شده بنویسم.
با این وجود، قبل از پرداختن به پاسخهای اصلی و مطرح کردن جهانبینیهای نظریههای مختلف روانشناسی در باب ارزشها بگذارید به واکاوی خود سؤال بپردازیم و آن را کمی موشکافانه بررسی کنیم.
اگر سوال مطرح شده را زیر ذرهبین سختگیر روانشناسی قرار دهیم به نظر میرسد که در پشت این سؤال، تجربهی خاصی از بهمریختن نظم زندگی وجود دارد. علاوه بر این، تجربهی فروپاشی چارچوبهای روزمرهی زندگی که در لایههای زیرین این سوال قرار دارد نشان میدهد که دو عبارت «سر کار نرویم» یا «کمتر شدن ارتباطات» دو ستون مهم هویت و معنای زندگی فردی است که این سوال را مطرح ساخته.
از طرف دیگر، به نظر میرسد که ارزشهای قبلی فرد دچار تزلزل شده که به خوبی در «ساختار ارزشها شخم زده شده» قابل درک است. به عبارتی دیگر، احتمالاً فرد دچار نوعی بیثباتی در معنا شده است. از این رو، تفکری در ذهن او شکل گرفته که به تمایز بین ارزش چیزها در شرایط عادی و شرایط بحرانی انجامیده است.
در سومین زاویهای که در این سوال میتوانم ببینم تلاش برای جستوجوی یک نقطهی اتکای پایدار است. او میخواهد به دنبال ارزشهایی باشد که وابسته به شرایط نباشد. این موضوع به نوعی سفر از سطح به عمق است.
در نهایت به نظر میرسد که فرد میخواد معنایی را در زندگیاش بازسازی کند و به دنبال اصولی میگردد که بشود روی آنها خانهای بنا کند. پس درواقع سوال او نوعی سوال وجودی است.
به طور کلی به نظر میرسد که این سوال به نوعی حرکت در مسیر آشفتگی بهسوی تأمل است. به عبارت دیگر، بحران برای او و رنج ناشی از آن، به نقطهای برای شروع یک عزیمت است، رنج جنگ اگرچه ابتدا ویرانگر معنا بوده است، اینک در خدمت نوسازی آن قرار گرفته است.
ارزشهای واقعی
اینک هنگامهی آن است که ذرهبین خودم را به سمت پاسخهای موجود در روانشناسی ببرم و اگر بخواهم به قسمت اول پرسش، «ارزش یعنی چی؟» بپردازم اولین نکته و نخستین نظریههایی که به ذهنم میآیند نظریهی معنادرمانی ویکتور فرانکل، همان که در زندانهای نازی برای خودش معنایی بنا کرده بود، است.
در این رویکرد، ارزشها به عنوان چیزهایی در نظر گرفته میشود که جهتهای کلی زندگیاند، نه هدفهایی که با تحقق یافتن، تمام میشوند. ارزشها سمتوسوی زندگی هستند و میگویند که درنهایت میخواهم چطور انسانی باشم.
پس اولین نکته، حاوی این پیام است که ارزش با هدف فرق دارد. هدف چیزی است که روزی تمام میشود (البته اگر فرد برای رسیدن به آن تلاش کند) مثل خرید خانه (البته اگر تورم بگذارد). اما ارزش، تمام شدنی نیست مثل تلاش برای مراقبت یا یادگیری.
دومین نکته در این مرحله، این است که ارزش با هنجار نیز متفاوت است. هنجارها، قوانین اجتماعیاند و رعایت کردن یا پیروی از آنها، به فشار اجتماعی بستگی دارند. اما ارزشها در شرایطی معنا پیدا میکنند که من از خودم بپرسم: اگر کسی قضاوتم نکند، اگر قرار باشد خودم را به کسی اثبات نکنم، آیا آنها را مهم میدانم؟ و اگر فشاری در کار نباشد از آنها پیروی میکنم آیا؟
قسمت دوم سوال که از شخم زده شدن ساختار ارزشها در جنگ سخن گفته شده است نیازمند پاسخ دیگری است. ابتدا باید بگویم که جنگها ابتدا به ساکن لایهی بیرونی ارزشها را از بین میبرند. به عنوان مثال نوع شغل، مدل مصرف کردن و برنامههای بلندمدت معمولاً نوعی سبک زندگیاند نه ارزشهای زندگی. و همینها هستند که جنگ آنها را ویران میسازد. درثانی، جنگ بین آنچه «مهم واقعی» و «مهم ظاهری» است و قبل از بروز بحران ناشناخته بود تفاوت میگذارد. به عنوان مثال آنچه در شرایط عادی بهشدت مهم به نظر میرسد مانند ترفیع شغلی، به طور ناگهانی در مواجهه با خطر مرگ یا از دست دادن عزیزان رنگ میبازد.
کار دیگری که جنگ با ارزشها میکند این است که شعارها و نظریهها را به میدان عمل میکشاند. به عنوان مثال، ممکن است فردی در حالت عادی بگوید من مردم را دوست دارم، اما در شرایط جنگی آیا این ارزش شعارگونه به عمل واقعی تبدیل میشود؟ یعنی آیا او در هنگامهی کمبودها، دست به مراقبت و صرفهجویی میزند؟
بنابراین، آنچه شخم میخورد، ترک خوردن لایههای بیرونی چیزهایی است که پیشتر به عنوان ارزش مطرح شده بودند و در واقع لایهی جعلی یا دروغینی برای فریب ذهن بودند، تا باور کنیم که زندگیمان معنادار هستند. اما هنگامی که میدان، مرد عمل میطلبد ممکن است شعارهایی از این دست مثل شیشههایی که از موج انفجار میشکنند، فرو بریزند.
برویم سراغ بخش بعدی سؤال که مربوط به ارزشهای واقعی است.
اما ارزشهای واقعی چیستند؟ آیا منظور ارزشهایی هستند که فارغ از شرایط، همچنان ارزشمند هستند؟ آیا منظور چیزهایی هستند که به صورت عینی در جهان بیرون وجود دارند و میشوند آنها را دنبال کرد؟ و آیا منظور از واقعی بودن، ارزشهای جهانشمول است؟
باید ابتدا نسبت خود را با امر ذهنی و امر عینی (واقعی) مشخص کنیم. اگر مثل روانشناسان سازهگرا، معتقد باشیم که واقعیتها ساختیاند نه عینی، یعنی چیزی نیستند که در واقعیت وجود دارند بلکه چیزهایی هستند که در ذهن ما برساخته میشوند آنگاه پاسخمان به ماهیت ارزشهای واقعی متفاوت خواهد بود. و اگر همانند فیلسوفان اثباتگرا باشیم که واقعیت چیزی بیرون از ماست، آنگاه پاسخمان سیر متفاوتی را طی خواهد کرد.
با این همه، من فرض را بر این میگذارم که منظور پرسشگر ما از ارزشهای واقعی، ارزشهایی هستند که فارغ از شرایط بیرونی همچنان بتوانند ارزشمندی خود را حفظ کنند و شایستگی پیروی دارند.
با این توضیح، باید به دنبال ارزشهایی باشیم که نه تنها در ذهن ما ارزشمند هستند بلکه در واقعیت هم برای آنها میشوند ارزشی قائل شد. به عبارت دیگر، باید ارزشهایی پیدا کرد که حتی در بحران هم قابل زیستن باشند.
از این منظر، میتواند به ارزشهایی مثل محبت و مراقبت اشاره کرد. وقتی به افراد درگیر در بحران کمک میکنیم، دستی را میگیریم، اجاره خانه را میبخشیم، از دوستی خبر میگیریم یا سالمندی را یاری میرسانیم، آنگاه ارزشهای واقعی را دنبال کردهایم.
مسئولیتپذیری، ارزش واقعی در این دسته محسوب میشود. این ارزشها به رشد کمک میکنند، نقطهی اتصال با دیگران میشوند و به واقعبینی نزدیکاند.
انعطافپذیری و یادگیری نیز در این دسته قرار میگیرند. محدودیتهای مرتبط با جنگ، نمیتواند قدرت یادگیری و انعطاف را بگیرد.
همدلی و مهربانی نیز در شرایط جنگ، تفاوت شعار و عمل را نشان میدهند. آدمهایی که برای همدلی و مهربانی ارزش قائلند، نسبت به دیگران کور و کر نمیشوند.
در سطحی دیگر شاید باید به ارزشهای وطنپرستانه نیز اشاره کرد. برای هر کسی وطنپرستی و شدت آن ارزش متفاوتی دارد. من اینجا فارغ از گرایشهای سیاسی یا فارغ از جانبداری از وطنپرستی، تقسیمبندی آن را که از کانت به عاریت میگیرم ذکر میکنم. از این رو که مقالهام، رنگوبوی جهانبینی خودم را ندهد.
اولین نوع آن، وطندوستی مدنی است. این نوع، ریشهاش به سنتهای جمهوریخواهی برمیگردد و نوعی عشق به آزادی سیاسی مشترک و نهادهای عادلانهای است که از آن محافظت میکند. این وفاداری به ایده خیر عمومی است نه هویت قومی یا نژادی. کانت معتقد است وطندوستی مدنی یک وظیفه اخلاقی، نه یک احساس یا انتخاب شخصی است.
در وطندوستی ناسیونالیستی، وفاداری به یک گروه ملی ارزش اصلی است. هویت این گروه ملی، بر اساس زبان، فرهنگ یا تاریخ یا تبار مشترک تعریف میشود. از نظر کانت «وطندوستی ناسیونالیستی» هر چند ممکن است یک نیاز روانی باشد اما یک وظیفه اخلاقی عام و جهانشمول نیست. استدلال او بر این فرض استوار است که تعلق ملی برای هویت و سلامت روانی انسان ضروری است.
و آخرین نوع، وطندوستی ویژگیمحور است که در آن عشق به کشور ناشی از ویژگیهایی مثل طبیعت آن یا دستاوردهای فرهنگیاش است.
جمعبندی
ارزشهای واقعی در شرایطی مانند جنگ، میتوانند در بازسازی معنای زندگی و حفظ ارتباط ما با خود و دیگران کمک کنند.
برای ارتباط با ما در انتهای مطلب کامنت بگذارید. علاوه بر این میتوانید در اینستاگرام و تلگرام ما را دنبال کنید.
- اینستاگرام: schema.therapy
- تلگرام: psychologistnotes
- ایمیل: schemalogy@gmail.com
- کانال بله: schemalogy@












سلام
از اینکه با مشغله های موجود بابت سوالی که از شما نمودم وقت گذاشتید ممنونم.
همانطور که در متن هم آمده است این سوال در روزهای ابتدایی جنگ بشدت ذهن مرا مشغول می کرد.
خصوصا که تغییرات اساسی در اطرافم احساس می کردم.
شگفت اینکه شما علاوه بر ظواهر قابل مشاهده و بیان دوران جنگ ، دقیقا آن بخش از واقعیت های سیاسی پررنگی که در ماههای منتهی به جنگ در جامعه جاری شده بود و جنگ آنها را نیز تغییر داد را نیز ملاحظه نموده و مورد بررسی قرار دادید.
مجدد از وقتی که صرف این مطلب نمودید سپاسگزارم.
سلام. ممنوم. البته این بخش اول پاسخ به سوال شماست و در بخش بعدی به معنای زندگی به صورت مفصل خواهم پرداخت.