یک تحلیل روانشناختی از فیلم Lovable (دوست داشتنی)

خیلی وقت بود که می‌خواستم درباره‌ی فیلم Lovable (دوست‌داشتنی) یک تحلیل روان‌شناختی بنویسم. اما انگیزه‌‌های لازم برای نوشتن درباره‌ی چنین فیلم پرمحتوایی به سراغم نمی‌آمد تا اینکه، در یک جلسه‌ی زوج‌درمانی با مراجعانم به این نتیجه رسیدم که باید کمی اهمال‌کاری را کنار بگذارم و درباره‌ی فیلم دوست‌داشتنیِ Lovable یک تحلیل عمیق بنویسم به طوریکه بتواند به شما کمک کند از آموزه‌های آن در روابط خود استفاده کنید.

با توجه به مفاهیم و آموزه‌های فیلم دوست داشتنی، معتقدم که می‌تواند یک راهنمای خوب برای زوج‌هایی باشید که روابط آشفته‌ای را تجربه می‌کنند.

اما لازم است که قبل از ورود به تحلیل روان‌شناختی کمی درباره‌ی اهمیت رابطه‌ها بنویسم: گاهی رابطه‌ها آینه‌هایی هستند که بخش‌هایی از خود ما را نشان می‌دهند. در نزدیکی با یک نفر دیگر، ترس‌ها، نیازها، حسادت‌ها، وابستگی‌ها و زخم‌های قدیمی فعال می‌شوند و ما ناگهان با جنبه‌هایی از خود روبه‌رو می‌شویم که شاید پیش‌تر از آن‌ها آگاه نبودیم.

بسیاری از لحظه‌های مهم خودشناسی در دل تعارض‌ها و صمیمیت‌های یک رابطه شکل می‌گیرد.

رابطه می‌تواند جایی باشد که فرد بفهمد چرا از فاصله می‌ترسد، چرا نیاز به تأیید دارد یا چرا گاهی برای محافظت از خود به خشم و کنترل پناه می‌برد. در این معنا، هر رابطه‌ی عاطفی فقط تجربه‌ی دوست داشتن دیگری نیست؛ فرصتی است برای شناخت لایه‌های پنهان خود. این‌ها همان مواردی هستند که فیلم Lovable قصد دارد نشان دهد.

فیلم Lovable

فیلم Lovable (دوست‌داشتنی) یک درام نروژی است به کارگردانی Lilja Ingolfsdottir (برای من هم تلفظش سخت بود، نگران نباش). این فیلم درباره‌ی زنی به نام ماریا است که با همسرش زیگموند و چهار فرزندشان زندگی می‌کنند.

رابطه‌ی آن‌ها در ابتدا عاشقانه است اما کم‌کم دچار تنش می‌شود و وقتی زیگموند درخواست طلاق می‌دهد، ماریا مجبور می‌شود با مشکلات درونی خودش، الگوهای رفتاری‌اش در رابطه و گذشته‌اش روبه‌رو شود.

شروع رابطه

ماریا وقتی زیگموند را می‌بیند نمی‌تواند از فکر او بیرون بیاید و ماه‌ها به او فکر می‌کند و جاهایی می‌رود که بتواند او را ببیند. در نتیجه وقتی با او وارد رابطه می‌شود و ازدواج می‌کنند عشق بسیار پر شور و شوقی بین آن‌ها شکل می‌گیرد. مثل اول تمام رابطه‌ها. همه‌چیز رمانتیک پیش می‌رود.

نکته‌ی اولیه‌ی فیلم این است که وقتی ماریا با زیگموند آشنا می‌شود اولین چیزی که می‌گوید این است: «یه احساسی بهم میگه می‌شناسمت».

حس آشنای عاشق شدن
حس آشنای عاشق شدن

ما واقعاً نمی‌دانیم چرا عاشق شخص خاصی می‌شویم، فقط می‌دانیم که او را می‌شناسیم. انگار در جایی از وجودمان او خانه داشته است. دلیلش درواقع این است که الگوی رابطه و مشخصات کسی که قرار است عاشقش بشویم در طول دوران زندگی، به خصوص در دوران کودکی‌مان، در حافظه‌مان ذخیره شده است. یعنی ما انتخابمان را کرده‌ایم که چه کسی برایمان آشنا خواهد بود.

حال کافی است که شخص مورد نظر یک روز سر راهمان قرار بگیرد. ذهنمان ناخودآگاه او را با الگویی که درون مغزمان ساخته‌ایم مقایسه می‌کند و اگر از این مقایسه امتیاز لازم را کسب کند می‌رویم مرحله‌ی بعد. درست همانطور که ماریا و زیگموند وارد مرحله‌ی بعدی شدند.

هفت سال بعد

وقتی فیلم Lovable به هفت سال بعد می‌رود دیگر خبری از آن عشق پر شور نیست. رمانتیک‌بازی‌های اول رابطه جای خود را به کار و تعهد و خانه‌داری می‌دهد و ما ماریا را می‌بینیم که به‌شدت درگیر بچه‌داری و خانه‌داری شده است.

در همین حین، شوهر قبلی ماریا برای بردن بچه‌ها می‌آید و بین او و ماریا و سپس بین ماریا و دختر بزرگش، آلما، مشاجراتی پیش می‌آید. آلما به ماریا می‌گوید که از او متنفر است و از پدرش خواهش می‌کند که پیش او زندگی کند؛ زیرا زندگی با ماریا برایش قابل تحمل نیست. ماریا سعی می‌کند عاشقانه با بچه‌ها خداحافظی کند؛ اما بچه‌ها به او توجهی ندارند.

در صحنه‌ی بعدی فیلم Lovable، باز هم ماریا را می‌بینیم که درگیر کارهای آشپزخانه است و زیگموند بعد از شش‌هفته سفر کاری وارد خانه می‌شود و از ماریا می‌پرسد که حالش چطور است؟ ماریا جواب می‌دهد که «خودت چی فکر می‌کنی؟».

در این پاسخ به نظر می‌رسد که مقدار زیادی خشم نهفته است. زیگموند به این واکنش، توجهی نمی‌کند. در ادامه که زیگموند از خستگیِ خوابیدن در هتل حرف می‌زند، ماریا دوباره با طعنه می‌گوید «آره خوابیدن توی هتل خستگی می‌یاره». زیگموند این را نیز نشنیده می‌گیرد و باز هم شروع می‌کند که از چیز دیگری حرف بزند. او می‌خواهد رابطه را پیش ببرد. اما دوباره، ماریا وسط حرف‌های او می‌پرد و می‌گوید «یکی از بچه‌ها، میکائیل، در مدرسه دردسر درست کرده. انگار میکائیل، سنگی وسط شیشه‌ی پنجره‌ی مدرسه پرت کرده».

در اینجا شاهد این هستیم که دو تا سنگ پرت کردن اتفاق افتاده است که هر دو نیازمند رسیدگی هستند. یکی از این پرت‌کردن‌ها متعلق به ماریاست که سنگ خشمش را وسط رابطه پرت می‌کند و پنجره‌ی رابطه‌ را می‌شکند و دیگری را میکائیل به پنجره‌ی آموزش و پرورش پرت کرده است. به طور نمادین، همزمانی این دو اتفاق، احتمالاً به این معناست که درس‌های مدرسه به درد زندگی نمی‌خورند.

در این نقطه، زیگموند که از رابطه سرخورده شده، سرش را پایین می‌اندازد، تماس چشمی‌اش را قطع می‌کند و با یک «هوم» پاسخ می‌دهد. انگار او از رابطه ناکام شده است. همین ناکامی‌های کوچک، درنهایت ممکن است فاتحه‌ی یک رابطه را به طور کامل بخواند.

بار دیگر، هنگام مسواک زدن قبل از خواب، زیگموند دنبال حرف‌های عاشقانه است و به ماریا می‌گوید «دوستت دارم». اما باز هم ماریا، به این تلاش زیگموند با سردی و حتی سرزنش پاسخ می‌دهد. و شروع می‌کند به شرح ماوقعی از تمامی تلاش‌ها و کارهای خانه‌ و می‌گوید برای موفقیت و ادامه دادن کارهای حرفه‌ای‌اش وقت ندارد. زیگموند می‌گوید دو هفته من تمام کارها را می‌کنم و تو به کارهای خودت برس. اما ماریا اصرار می‌کند که تو باید سفرهای کاری‌ات را کم کنی. زیگموند صحنه را ترک می‌کند.

وقتی زیگموند بعد از هر تلاش ناکام می‌ماند، بحث را ادامه نمی‌دهد و درواقع اجتناب می‌کند.

این مشاجرات در فیلم Lovable به همین‌ صورت ادامه پیدا می‌کند تا درنهایت در قضیه‌ی مشکل میکائیل در مدرسه کار به پرخاشگری می‌رسد. ماریا که مدت زیادی صبر کرده تا زیگموند از سفر برگردد تا با هم مشکل را حل کنند، زیگموند به صورت تلفنی با مدرسه حرف می‌زند و مشکل را حل می‌کند. در اینجا، ماریا از این موضوع عصبانی می‌شود.

ماریا نمی‌خواهد بدون زیگموند کاری انجام بدهد، شاید به این دلیل که می‌خواهد به او بفهماند نبودنش باعث می‌شود که همه آسیب ببینند و احساس گناهی را در دل او ایجاد کند. بنابراین داد می‌زند و تحقیر می‌کند.

همینجاست که زیگموند به ماریا می‌گوید باید برای کنترل خشم خودش کاری انجام دهد و از کسی کمک بگیرد. و ماریا می‌گوید «تو به کنترل خشم نیاز داری» و در نهایت می‌گوید «من باید تغییر کنم چون تو خرابکاری کردی؟»

و در صحنه‌ی بعد یک جمله‌ی طلایی می‌گوید: «مگه نمی‌خوای جدا بشی؟».

در اینجا به نظر می‌رسد که ماریا، نتیجه گرفته است که زیگموند به دنبال جدایی است و از این رو در حال تجربه‌ی اضطراب است. اما زیگموند در اجتناب کامل است و هیچ پاسخی نمی‌دهد. و از اینجا به بعد، چرخه‌ی تعقیب و گریز آغاز می‌شود. ماریا تلاش می‌کند نزدیک شود ولی زیگموند عقب‌نشینی می‌کند. این به نوعی چرخه‌ی «دلبستگی اضطرابی-اجتنابی» است:

ماریا بیشتر نزدیک می‌شود و مطالبه می‌کند، زیگموند اما عقب می‌رود، ماریا بیشتر مضطرب می‌شود و فشار بیشتری می‌آورد، زیگموند همچنان به فاصله گرفتن بیشتر ادامه می‌دهد.

ماریا به شدت غمگین است و ترس از دست دادن تمام وجود او را می‌گیرد، ولی در عوض خودش پیشنهاد رفتن می‌دهد و زیگموند هم می‌پذیرد: «اگه فکر می‌کنی کار درستیه، انجامش بده». موقع رفتن از زیگموند می‌خواهد که مهربان باشد و بغلش کند. زیگموند او را بغل می‌کند اما ماریا به او می‌گوید «تو یک عوضی نامرد هستی!».

درواقع همین جمله، احتمالاً درون‌مایه‌ی تمام ارتباطات ماریا باشد: پس زدن عشق و محبت. او به خانه‌ی یکی از دوستانش می‌رود و از آنجا سعی می‌کند با زیگموند تماس بگیرد ولی انگار زیگموند تماس ماریا را به تماس خودکار وصل کرده است. زیگموند وارد اجتناب کامل شده است.

روز بعد، ماریا که خودش را در آستانه‌ی جدایی کامل می‌بیند به دیدن دخترش می‌رود. جلوی مدرسه! و او را به کافه دعوت می‌کند.

آلما قبول نمی‌کند و ماریا باز هم عصبانی می‌شود و بعد از آن به دنبال آلما می‌دود تا از او عذرخواهی کند. اما آلما بی‌اعتنا با او با دوستانش به راه خود ادامه می‌دهد.

در قرار بعدی با زیگموند، ماریا می‌گوید «دیگه به دردت نمی‌خورم، قول میدم خودمو بهتر کنم». او به شدت احساس ناکافی بودن می‌کند و این دفعه از عصبانیت دچار خودزنی می‌شود. او خودش را افتضاح می‌داند به طوری که باید در بیمارستان روانی بستری شود.

ماریا به سراغ یکی از دوستانش می‌رود و او پیشنهاد تراپی می‌دهد. ماریا می‌گوید که زیگموند گفته که او باید برود پیش تراپیست. دوستش پاسخی می‌دهد که باید آن را به همه‌ی زوج‌ها گفت: «اون نمی‌تونه نقش خودش رو نبینه، باید بیاد تا یک نفر سوم به حرفهاش گوش بده».

زوج‌درمانی

زوج درمانی ماریا و زیگموند
زوج درمانی ماریا و زیگموند

در اینجا فیلم Lovable ما را همراه با آن‌ها وارد جلسه‌ی زوج‌درمانی می‌کند. شکایت زیگموند این است که «من هیچ فضایی ندارم و گیر افتاده‌ام». اینجا هم همان الگو تکرار می‌شود: ماریا عصبانی می‌شود و دوباره سنگی به شیشه‌ی زیگموند می‌زند: «تو فضای کاری زیادی داری». اما تراپیست مانع از پیشروی او می‌شود.

زیگموند: بین فضای کاری و فضای شخصی تفاوت وجود داره. ماریا توی همه چی دخالت می‌کنه، هیچ جا احساس راحتی ندارم. تو خونه جایی واسه من نیست.

تراپیست: چرا برات سخته که برای خودت فضایی داشته باشی؟

زیگموند: ما همیشه توی جنگ و دعواییم به خصوص وقتی میخوام برای خودم فضایی داشته باشم.

تراپیست: برات سخته که وارد درگیری بشی؟

زیگموند: آره خیلی خسته‌کنندست.

تراپیست: فکر می‌کنی ماریا فضا رو ازت گرفته یا تو هم می‌تونی کاری بکنی؟

زیگموند: نمی‌دونم. وقتی کار به عصبانیت میرسه نمیتونم فکر کنم.

ماریا: طبیعیه که آدم وقتی همه چی روی دوشش باشه عصبانی بشه (دفاع ماریا از عصبانیتش).

زیگموند: من هم بار زیادی روی دوشمه. از بچه‌های ازدواج قبلیت مراقبت کردم که نیاز به انرژی و هزینه داره.

ماریا: پس داری حساب و کتاب می‌کنی؟ ازدواج با تو هم برای ما هزینه داشت. اگه فقط اونا رو داشتم وقت و آزادی بیشتری داشتم.

درمانگر از زیگموند می‌پرسد که «آیا تو هیچ وقت عصبانی نمیشی؟» و پاسخ زیگموند منفی است. ماریا وارد گفت‌وگو می‌شود و می‌گوید «مشکل هیمنجاست که تو متوجه نمیشی که عصبانی میشی».

درمانگر در پایان جلسه، گفت‌وگوها را جمع‌بندی می‌کند: «ماریا تو دوست داری روی این ازدواج کار کنی. تو چطور زیگموند؟».

زیگموند اما تمایلی برای ادامه دادن ندارد. درمانگر از او می‌خواهد که فکر کند و بعد پاسخ دهد. درنهایت او یک ایمیل به ماریا می‌زند.

نامه‌ی خداحافظی

«ماریای عزیز، تمام لحظات زیبایی که کنار تو داشتم برایم ارزشمند بود. ولی باید آماده باشی که تمومش کنیم».

فیلم Lovable می‌خواهد بگوید که اگرچه تلخ است اما گاهی پایان رابطه‌ها منجر به یک خودشناسی عمیق می‌گردد و راه رشد باز می‌شود. این همان اتفاقی است که برای ماریا افتاد.

جلسات روان‌درمانی فردی ماریا

در جلسه‌ی انفرادیِ ماریا در روان‌درمانی، او هنوز زیگموند را مقصر می‌داند و معتقد است که او شانه خالی کرده است. درمانگر او را تشویق می‌کند که روی خودش تمرکز کند و خودش را بشناسد. درمانگر به او می‌گوید «باید نقش تو را در این اتفاق بررسی کنیم».

ماریا باز هم مقاومت می‌کند: «ولی اون کسیه که داره میره، یعنی تقصیر منه؟!».

درمانگر در اینجا یک سؤال مواجهه‌ای از ماریا می‌پرسد: «یعنی فکر می‌کنی هیچ مسئولیتی توی این وضعیت نداری؟». (بهتر است ما هم همین سؤال را از خودمان بپرسیم).

بالاخره ماریا، کمی می‌پذیرد: «یه بخشی از ماجرا گردن منه. ولی الان مهم نیست، چون اون داره درخواست طلاق میده».

درمانگر: پس بیا با همون بخش کوچیکی که گفتی شروع کنیم.

درمانگر می‌خواهد از این طریق راهی به دنیای روانی ماریا باز کند. به همین خاطر می‌خواهد که ماریا بار دیگر از آن شبی که زیگموند از سفر کاری برگشت تعریف کند.

نگاه کردن به گذشته با عینکی که قصد آن موشکافی، نه پیدا کردن مقصر باشد می‌تواند به ما کمک کند که خودمان و رفتارهایمان را بیشتر درک کنیم.

ماریا: اون شب داشتم ظرف‌ها رو می‌شستم که زیگموند برگشت، خوشحال بود، می‌خواست باهام حرف بزنه. شروع کرد به کمک کردن توی آشپزخونه.

درمانگر: چیزی رو از قلم ننداختی؟

این سؤال درمانگر حاکی از آن است که ما همیشه ممکن است چیزهایی را از قلم بیندازیم؛ همان کارهایی که فکر می‌کنیم که نادرست بوده‌اند. به این، «فراموشی غیراخلاقی» می‌گویند. یعنی اصولاً ما اکثر رفتارهای نامناسب خود را فراموش می‌کنیم و بیشتر خوبی‌هایمان به یادمان می‌ماند.

ماریا: بهش اخم کردم.

فیلم Lovable
فیلم Lovable

بله، درست است ماریا فراموش کرد بگوید که به زیگموند اخم کرده است. و بنابراین نمی‌داند که با همین اخم ساده و هم با رو برگرداندن از زیگموند در حال ایجاد بن‌بست در رابطه‌ای است که زیگموند سعی دارد بعد از شش‌هفته دوری به دامان آن پناه ببرد.

وقتی درمانگر از او می‌پرسد چرا اخم کردی، او می‌گوید «می‌خواستم حس بدی داشته باشه». آیا این همان کاری نیست که ما انجام می‌دهیم. آیا ما واقعاً گاهی از روی خشم نمی‌خواهیم طرف مقابلمان هم حس بدی داشته باشد؟

ماریا: می‌خواستم حس بدی داشته باشد چون ما رو ترک کرده بود.

درمانگر: ولی مگه با هم در موردش توافق نکرده بودین؟

بله. آن‌ها با هم توافق کرده بودند. با این وجود، باز هم ماریا، می‌خواست او احساس بدی داشته باشد، چون خودش به خاطر کارهای خانه حس بدی داشت. و با پرت کردن سنگی وسط شیشه‌ی ذوق زیگموند می‌خواست مشکلات میکائیل در مدرسه را به گردن او بیندازد. با این حال می‌گوید که «می‌دونم تقصیر او نیست». بنابراین او می‌خواست به زیگموند احساس گناه بدهد.

شما فکر ‌کنید چرا می‌خواست به زیگموند احساس گناه بدهد؟

سپس درمانگر، از ماریا درباره‌ی این الگو سؤال می‌کند و از می‌خواهد لحظات دیگری که این رفتار را انجام داده است به یاد بیاورد.

در بین یادآوری‌های ماریا، صحنه‌ای را می‌بینیم که زیگموند قصد کمک کردن در جمع کردن لباس‌ها دارد و ماریا با سرزنش به او می‌گوید «تو اصلاق فرق پشم و پنبه رو تشخیص نمی‌دی و لباس‌ها رو جابه‌جا می‌کنی و باعث می‌شی که کار بیشتری روی دستم بزاری».

و بعد یک بازی عجیب به راه می‌اندازد: «بگو این لباس مال کیه؟ اون لباس مال کیه؟» عجیب نیست که در اینجا زیگموند او را در اتاق تنها می‌گذارد و فقط صدای یک بستن محکم در، نصیب ماریا می‌شود.

در اینجا درمانگر ضربه‌ی کاری دیگری به ماریا می‌زند: «فکر کنم مدت‌ها بود که می‌دونستی که قراره ترکت کنه».

ماریا پاسخ این بازخورد دمانگر را به دوستش می‌دهد: «من از بچگی با این حس آشنا هستم. بابام مامانمو ترک کرد و از اون موقع انقدر از این موضوع ترسیدم که ناخودآگاه خودم دارم زیگموند رو از رابطه بیرون می‌کنم».

شکل گیری طرحواره رهاشدگی در فیلم Lovable
شکل گیری طرحواره رهاشدگی در فیلم Lovable

این گفته‌های ماریا، تعریف دقیقی از طرحواره‌ی رهاشدگی است. وقتی کسی این طرحواره را دارد، انتظار ترک شدن، بیشترین چیزی است که او در رابطه دنبال می‌کند.

قبلا از شما از پرسیدم که چرا ماریا به زیگموند احساس گناه می‌دهد؟ خودش پاسخ می‌دهد که: «وقتی بهش احساس گناه میدم، با خودش فکر می‌کنه که من از اون بهترم و بعدش فکر می‌کنه که خیلی خوش‌شانسه که منو داره و مجبوره که پیشم بمونه. برای همین سعی می‌کنم حس بدی بهش بدم تا نفهمه که من چقدر افتضاحم».

کاش یک نفر هم به ما بفهماند که واکنش‌هایمان فقط به رفتار طرف مقابل ربطی ندارد، بلکه ریشه در ترس‌های قدیمی خودمان هم دارد.

ماریا به این نتیجه رسیده است که از رها شدن می‌ترسد، ارزش شخصی‌اش را به رابطه گره زده و فاصله‌ی عاطفی را به‌عنوان تهدیدی علیه هویتش تجربه می‌کند.

مهم‌ترین کشف او این است که او در واقع درخواست عشق و توجه داشته، اما آن را به شکل انتقاد و فشار بیان می‌کرده است. پیام واقعی ماریا این بوده: «لطفاً من را ببین. من مهم هستم». اما چیزی که به زیگموند منتقل کرده، چیزی شبیه این است: «تو همیشه اشتباه می‌کنی».

این لحظه، نقطه‌ی بیداری شخصیت ماریاست؛ جایی که برای نخستین بار فاصله‌ی میان احساس واقعی و رفتارش را می‌بیند.

اگر انسان زخم‌های عاطفی خود را نشناسد، نتواند نیازهایش را سالم بیان کند و الگوهای ناخودآگاهش را نبیند ممکن است ناخواسته همان چیزی را نابود کند که بیشترین نیاز را به آن دارد. متأسفم که این جمله کمی درد داشت.

ساختمانها در فیلم Lovable
ساختمانها در فیلم Lovable

صحنه‌ی بعدی در فیلم Lovable این است که ماریا پشت پنجره ایستاده است، برف می‌بارد و دوربین ساختمانی را نشان می‌دهد که نمی‌توان از پنجره‌ها درون خانه‌ها را دید. همین وضعیت دنیای درونی ماست. ما نسبت به آنچه در خانه‌ی ذهنمان می‌گذرد بی‌خبریم. ما نمی‌دانیم که چرا به دیگران حس گناه می‌‌‌دهیم، سرزنش می‌کنیم یا کاری می‌کنیم که طردمان کنند؟ درون این خانه، فضای دارکی وجود دارد.

در جلسه‌ی بعدی، درمانگر از او می‌پرسد که «اگه زیگموند ترکت کنه چی میشه؟» و ماریا چیزی می‌گوید که احتمالاً برای خیلی از ما آشناست: «می‌میرم، دیگه هیچی باقی نمیمونه».

درمانگر: همه‌ی چیزهای خوبی که داری فقط به اون بستگی داره؟

به نظرم جا دارد که ما هم به این سؤال پاسخ دهیم. البته اگر از دوستمان فرشید امین بپرسیم که خواهد گفت بعد از نسترن هیچی نمونده باقی (چشمک).

به نظر این جمله عاشقانه می‌آید: «اون همه چیزهای خوب منه!» ولی در واقع یک آسیب‌شناسی روانی بزرگ در این جمله نهفته است؛ زیرا به این معنی است که ما خودمان برای خودمان کافی نیستیم و نمی‌توانیم خوب باشیم. این نشانه‌ی دیگری از طرحواره‌ی نقص/شرم است.

اعتراف دردناک ماریا که از طرحواره‌ی نقص/شرم او برمی‌خیزد، لرزه به اندام ما می‌اندازد: «نمی‌دونم چرا تا حالا باهام مونده؛ چون هرجا باشه بهتر از بودن با منه».

وقتی ماریا دوباره به مدرسه‌ی دخترش می‌رود و مدیر مدرسه از آلما تعریف می‌کند که افق‌های روشنی در برابر او می‌بیند، ماریا تعجب می‌کند. او عادت داشت چیزهایی را ببیند که قابل سرزنش شدن هستند نه چیزهایی را که شایسته‌ی تشویق. اما بعد از خودشناسی‌هایی که در درمان به دست آورده است از دخترش تعریف می‌کند. اما در این به‌به‌ و چه‌چه‌ کردن‌های ماریا، یک نکته‌ی ظریف وجود دارد: «اون همیشه کارهاشو خودش انجام میده، نه کمک می‌خواد نه راهنمایی!».

مدیر مدرسه در اینجا بازخوردی می‌دهد که آن هم کم از بازخوردهای روشنگر درمانگر ماریا ندارد: «آلما به نظرت زیادی به خودت سخت نمی‌گیری؟».

آلما، یک‌مرتبه جدایی والدینش را دیده است، با مادر سخت‌گیر و سرزنش‌گر بزرگ شده است، بار دیگر شاهد فروپاشی ازدواج مادرش است، در صحنه‌ی قبلی داد زده بود که از مادرش متنفر است و دلش می‌خواهد برای فرار از مادر، با پدرش زندگی کند.

بنابراین، ما شاهد یک چرخه‌ی بین‌نسلی هستیم که ناشی از همانندسازی با والد انتقادگر است. آلما به خودش سخت می‌گیرد که بهترین باشد! شاید او تلاش می‌کند حس ناکافی بودنش را جبران کند. پس او هم مثل مادرش، خودش را ناکافی می‌داند و دوست‌نداشتنی. تنها تفاوت آن‌ها در مکانیزم‌های دفاعی‌شان است: ماریا، تسلیم شده است و آلما دست به جبران می‌زند. اگر در قاب دوربین نیز نگاه کنیم: سر ماریا پایین است، اما آلما بالا را نگاه می‌کند. و دوباره کار ماریا با آلما به مشاجره می‌رسد.

ماریا و دخترش در فیلم Lovable
ماریا و دخترش در فیلم Lovable

کمی از بحث ماریا فاصله بگیریم و به یک نکته‌ی تربیتی هم اشاره کنم. همانطور که مشاهده می‌کنید، مدیر مدرسه، مامان و بابای آلما را به مدرسه دعوت کرده است تا به آن‌ها بگوید که آلما خیلی خوب درس می‌خواند و بابت این به والدین او بگوید که یک جای کار می‌لنگد. یعنی همیشه خوب بودن و بهترین بودن، به معنای خوب بودن نیست. اما در مدارس ما، وقتی والدین به مدرسه دعوت می‌شوند، هیچ‌وقت در انتظار این نیستند که بشنوند لازم نیست فرزندتان این همه خوب باشد. اینجا پدر و مادر تا به مدرسه برسند چند مرتبه دچار سکته‌ی ناقص هم می‌شوند (چشمک).

ریشه‌های شخصیت ماریا

فیلم Lovable دست از سرمان برنمی‌دارد و می‌خواهد ما به چند بینش اساسی برسیم. مثلاً صحنه‌ی دیگری که می‌خواهد انتقال بین نسلی تعارض‌های درونی و طرحواره‌ها را به ما نشان دهد، صحنه‌ای است که ماریا به دیدن مادرش می‌رود.

مادرش همان حرفی را به او می‌زند که ماریا به دخترش گفت: «تو همیشه قوی بودی! از همون بچگی اینجوری بودی، مثل منی. زنهای خانواده‌ی ما از پس هر چیزی بر میان!».

پس همانطور که می‌شود نتیجه گرفت یک والد سخت‌گیر درون ماریا زندگی می‌کند که درواقع نمایندگی مادرش را بر عهده دارد. این نکته را هم یادآوری کنم، مادر ماریا نیز طلاق گرفته است.

ماریا، برای مادرش هدیه خریده است ولی مادرش تلاش او را بی‌اعتبار می‌کند. مادرش نیز محبت را پس می‌زند.

مادرش به او می‌گوید: «تو همیشه روی اون صندلی می‌نشستی که مجبور نشی کمک کنی. عادت داشتی مثل ملکه‌ها باشی و همه دورت بچرخن. همیشه پر مدعا بودی».

یعنی ماریا یاد گرفته است که اهمیت داشتن یعنی کسی کارهایش را بکند و همیشه مورد توجه باشد. وقتی ماریا ناراحت می‌شود مادرش می‌گوید: «برای شوخی گفتم. اگه دیگه نتونی بخندی هیچی ازت نمی‌مونه!».

وقتی ماریا شاکی می‌شود که چرا این حرف‌ها را می‌زنی، مادرش همان کهن‌الگوی مادران از خودگذشته را به زبان می‌آورد: «وقتی بابات رفت فقط من و تو و برادرت بودیم، پول نداشتم، کار نداشتم، ولی با هر بدبختی که بود شما رو بزرگ کردم».

اما این فلسفی‌سازی‌ها درد ماریا را دوا نمی‌کند. او در این لحظه، آنچه را درباره‌ی خود فهمیده است که درواقع نوعی بازآفرینی همان الگوی مادرش بوده است برای مادر بازگو می‌کند:

«تو وقتی کاری برات می‌کنم یا کاری برام می‌کنی بهم حس بدی میدی. انگار میخوای عذابم بدی. شاید همین حس رو نسبت به بابات داشتی. قبل از اینکه بمیره می‌گفت تو مسخرش می‌کردی و اذیتش می‌کردی. شاید اگه می‌دونستی داری چی کار می‌کنی این رفتار رو انجام نمی‌دادی».

البته این جمله‌ی آخر نقش نکته‌ی اخلاقی فیلم را بر دوش می‌کشد. زیرا مخاطب این گفته ما هستیم.

در نهایت ماریا می‌گوید که «چرا هیچ‌وقت باور نکردی که منم می‌تونم خوب باشم؟ انگار هر کاری که بکنم، برای تو کافی نیست».

گفتگوی ماریا و مادرش
گفتگوی ماریا و مادرش

درست در همین نقطه است که ماریا به یک نتیجه‌گیری طلایی دیگری می‌رسد: «فهمیدم که با یه صدا توی سرم زندگی می‌کنم که همش میگه من آدم وحشتناکی‌ام، که بی‌ارزشم، این صدا اینجاست توی قلبم».

در اینجا، انگار دلمان می‌خواهد به ماریا بگوییم که «جانا سخن از دل ما می‌گویی».

چشیدن جرعه‌ی لطف

در جلسه‌ی بعدی، ماریا می‌گوید که خسته‌ام و نیاز به استراحت دارم. درمانگر به او پیشنهاد می‌دهد که «همینجا می‌توانی استراحت کنی. می‌توانی روی کاناپه دراز بکشی. من مراقبتم». ماریا پس می‌زند. درمانگر اصرار می‌کند و می‌گوید خوشحالم که این فرصت را دارم.

این اولین باری است که ماریا، محبت بدون سرزنش دریافت می‌کند. و حدس بزنید چه می‌شود؟ بله، تغییر شروع می‌شود.

ماریا وقتی به خانه می‌رسد جلوی آینه می‌ایستد که با خودش کمی شفقت داشته باشد. اولش کمی سخت است. یکبار می‌رود، دوباره برمی‌گردد:

تو کاملاً سالمی. تو آدم خوبی هستی. نتونستم زودتر اینو بهت بگم چون احساس بدی داشتم. دختر کوچولوی من (اشاره به کودک درونش دارد) تو قلب مهربونی داری. تو لایق عشق هستی. می‌تونی عشق داشته باشی. تو فوق‌العاده‌ای. اشکالی نداره که عشق بخوای. تو فوق‌العاده‌ای. دوستت دارم. دوستت دارم.

در پس‌زمینه‌ی این صحنه یک آهنگ فوق‌العاده هم پخش می‌شود.

شفقت به خود در فیلم Lovable
شفقت به خود در فیلم Lovable

۱۵ دقیقه‌ی آخر فیلم Lovable را خودتان ببینید.

خیلی از روان‌شناس‌ها بعد از اکران فیلم Lovable گفتند رابطه‌ی ماریا و زیگموند یکی از واقعی‌ترین و درواقع بهترین الگوهای چرخه‌ی دلبستگی اضطرابی–اجتنابی در سینما است.

نمی‌دانم ولی شاید بیشتر رابطه‌ها به این علت که دو طرف همدیگر را دوست ندارند شکست نمی‌خورند، بلکه چون بلد نیستند چطور دوست داشته باشند شکست می‌خورند.

به نظرم بهتر است فیلم Lovable را تماشا کنید و نظرات خود را در کامنت‌ها با من درمیان بگذارید.

برای ارتباط با ما در انتهای مطلب کامنت بگذارید. علاوه بر این می‌توانید در اینستاگرام و تلگرام ما را دنبال کنید.

  • اینستاگرام: schema.therapy
  • تلگرام: psychologistnotes
  • ایمیل: schemalogy@gmail.com
  • کانال اسکیمالوژی در بله

دکتر حمید بهرامی زاده

رویکرد من طرحواره‌‌درمانی و روانکاوی است و تاکنون ۳ کتاب در حوزه طرحواره‌درمانی منتشر کرده‌ام و یک کتاب درباره‌ی درمان افسردگی. علاقه‌ی اصلی من یکپارچه‌نگری رویکردهای روان‌درمانی است. من فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های فردوسی، تهران و علامه‌طباطبایی هستم. شعار من این است: زندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون است.

2 دیدگاه

  1. سلام آقای دکتر وقتتون بخیر

    من این فیلم رو دیدم از نظر من بسیار زیبا و مفید و تاثیر گذار بود. خیلی ممنونم ازشما که بسیار زیبا و دقیق و جامع این فیلم رو تحلیل کردید ، خیلی برام پندآموز بود .
    امیدوارم که منم بتونم طرحواره هام رو به تعادل برسونیم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا