چگونه باورهای محدودکننده خود را تغییر دهیم
اجازه دهید دکارت، کانت و سایر فیلسوفان به شما کمک کنند تا جهان را از طریق یک فیلتر مثبتتر ببینید و از این طریق مسیر رشد شخصیتان هموارتر میشود.
آیا تا به حال تصمیم گرفتهاید برای ارتقای شغلی اقدام نکنید چون باور دارید به اندازهی کافی صلاحیت آن را ندارید؟ یا از درخواست کمک از همسایهتان خودداری کردهاید چون احساس کردهاید مزاحمش میشوید؟ یا شکستهایتان را تأییدی بر این گرفتهاید که حدس شما درست بوده و قرار نبوده که موفق شوید؟
این افکار بدبینانه مانند مواردی که گفته شد رایج هستند و بیش از آنچه فکر میکنید مانعی بر سر راه پیشرفت شما میشوند. شاید هرگز به ذهن شما نرسیده باشد که امکان تغییر این نگرشها وجود دارد، چه برسد به اینکه بدانید چگونه میتوانید آنها را تغییر دهید. شاید حتی اگر توانایی تغییر آنها را داشته باشید برای تغییرشان تلاشی نکردهاید؛ زیرا تغییر آنها نیاز به تلاش زیادی دارد و از طرف دیگر احتمالاً روش تغییر دادن آنها را نمیدانید. در اینجا فلسفه میتواند به شما کمک کند.
باورهای محدودکننده خود و فلسفهورزی
فلسفهورزی شامل شناسایی و به چالش کشیدن فرضیات پنهان ذهنی، استفاده از تمثیلها برای آشکار کردن استانداردهای دوگانه و افشای استدلالهای نادرست است: همهی اینها برای درمانجویان مفید هستند زیرا با باورهایی دست و پنجه نرم میکنند که مانع موفقیتشان میشوند، که با همه مهرباناند جز خودشان، و اشتباهات منطقی خود را نادیده میگیرند چون خیلی مشغول انتقاد از خودشان هستند.
اغلب، در طول زمان دیدگاههای فیلسوفان از جمله رنه دکارت و دیگر متفکرانی که در ادامه ذکر خواهم کرد کاربرد تازهای پیدا میکنند و دیدگاه جدید و مفیدی دربارهی مشکلاتی که بسیاری از ما هر روز با آنها مواجهایم ارائه میدهند. پس اجازه بدهید از این روشهای تازه برای تغییر باورهای محدودکننده استفاده کنیم.
روشهای تغییر باورهای محدودکننده خود
درواقع، شما میتوانید باورهایی را که مانع رشد شخصیتان میشود، تغییر دهید و به نظرم باید این کار را انجام دهید؛ زیرا انجام این کار زندگی شما را بهتر خواهد کرد.
اما ابتدا باید این باورها را شناسایی کنید. این کار سختتر از آن چیزی است که به نظر میرسد. اغلب، باورهایی که مانع ما هستند آنقدر به بخشی از شخصیت و نحوهی تفکر ما تبدیل شدهاند که حتی متوجه داشتنشان نیستیم.
ما نمیدانیم که این باورها چگونه درک ما از خود، دیگران و جهان را شکل میدهند. ما فکر میکنیم که دنیای اطرفمان را کاملاً بهصورت عینی میبینیم، در حالی که اینطور نیست. به عنوان مثال آنچه یک نفر آن را شغلی میبیند که برای آن صلاحیت کافی ندارد و بنابراین نباید برایش اقدام کند، شخص دیگری آن را فرصتی میبیند که اگر برایش اقدام نکند پشیمان خواهد شد.
وقتی صحبت از شناسایی و کندوکاو باورهای بنیادین آسیبزا، بررسی دقیق و تغییر آنها میشود، فیلسوفان را باید استادان مسلم این حوزه در نظر بگیریم. به عنوا مثال، این روند بهوضوح در نوشتههای دکارت، فیلسوف فرانسوی قرن هفدهم، نشان داده شده است.
دکارت در مقالهی خود «تأملاتی دربارهی فلسفهی اولی[1]» (1641)، به این نتیجه میرسد که ممکن است همه چیزهایی که میداند نادرست باشند، چون بر اساس اطلاعاتی به دست آمدهاند که در ابتدا از طریق حواس پنجگانهاش به او رسیده و حواس ما گاهی میتوانند ما را فریب دهند. او همهی چیزهایی را که فکر میکرد میداند به طور مطلق کنار گذاشت، با هدف اینکه فقط آن باورهایی را بپذیرد که مطمئن باشد اشتباه نیستند. در نهایت به یک حقیقت غیرقابل انکار میرسد: اینکه او وجود دارد. جملهی «میاندیشم، پس هستم» بیانگر این مشاهدهی دکارت است که تا زمانی که فکر میکند، میتواند مطمئن باشد که وجود دارد.
شما نیازی ندارید که همهی باورهای خود را به سبک دکارت دور بریزید. اما میتوانید از بررسی و ارزیابی باورهای عمیق خود سود زیادی ببرید. من تازه متوجه شدهام که این کار چقدر میتواند مهم و سببساز تغییرات اساسی در زندگی شود. من تقریباً تمام دوران حرفهای خود را بهعنوان فیلسوف گذراندهام؛ اما از چند سال پیش از مهارتها و آموزشهای فلسفی خود برای هدایت افرادی استفاده میکنم که میخواهند بر مشکلاتشان غلبه کنند.
چه نوع مشکلاتی؟ البته مشکلات زیادی وجود دارد، اما چیزی که بارها و بارها در درمانجویان خود، که همه افراد باهوش و فعالی هستند، میبینم، سردرگمی دربارهی مسیر رسیدن به مقصد دلخواه است. آنها صرفاً نمیتوانند مسیری به سمت آیندهی شغلی یا زندگی خانوادگی مطلوبشان پیدا کنند؛ چون شرایط و مسئولیتهای امروزشان اجازه نمیدهد.
اکثر موانع در مسیر آنها ناشی از عواملی خارج از کنترلشان است به همین دلیل به آنها موانع «ساختاری» میگوییم؛ عواملی مانند تبعیض جنسیتی، نژادی و سایر انواع نابرابری که موفقیت را برای برخی سختتر میکند و برای برخی دیگر نه. نادیده گرفتن این موانع خارجی هنگام ارائهی مشاوره برای موفقیت کار اشتباهی است، همانطور که افرات لیونی (Ephrat Livni) در مقالهاش با عنوان «تمام مشاورههای شغلی برای زنان نوعی گمراهسازی است» (۲۰۱۸) به خوبی آن را بیان کرده است.
با این وجود، برخی از موانع موفقیت، موانعی هستند که خودمان ایجاد کردهایم، اغلب بدون اینکه حتی متوجه باشیم. کندوکاو در عمیقترین باورهای درمانجویان من، اغلب باورهایی را آشکار کرده است که خودشان آنها را احمقانه میدانند، حتی در حالی که هنوز تحت تأثیرشان هستند. نمونههای رایج چنین باورهایی عبارتند از: «من حق استراحت ندارم مگر اینکه کار مفیدی کرده باشم» و «اگر نتوانم کاری را بدون کمک انجام دهم، بیکفایت هستم» و همچنین «دید مثبتتر نسبت به خودم باعث میشود که بهطرز غیرقابلتحملی مغرور شوم».
شاید با خواندن این مطلب، در حال تأمل دربارهی باورهای محدودکننده خود هستید. حالا وقتی آنها را پیدا کردید، چگونه میتوانید آنها را تغییر دهید و اگر این کار را انجام دهید، به چه چیزی میرسید؟
هیچکدام از ما جهان را همانطور که «واقعاً هست» درک نمیکنیم. فیلسوف قرن هجدهم، امانوئل کانت، تفاوتی میان نومِنها[2] (چیزها به خودی خود) و فنومِنها (چیزها همانطور که بر ناظر پدیدار میشوند) قائل شد (در ادامهی مقاله به جای فنومن از واژه معادل آن یعنی پدیدار استفاده میکنم).
طبق نظر کانت، ما هرگز نمیتوانیم نومنها را بشناسیم؛ ما فقط میتوانیم پدیدهها را بشناسیم. و آنچه هنگام مشاهدهی پدیدهها درک میکنیم، دربارهی خود ما و تأثیری است که ما بر واقعیت و تعاملمان با آن میگذاریم.
بهطور سادهتر: وقتی به صفحهای که این مقاله را روی آن میخوانید نگاه میکنید، آنچه میبینید بیشتر دربارهی شما و رابطهتان با چیزی است که میبینید نه دربارهی جهان همانطور که «واقعاً هست». این تمایز بین جهان درکشده و جهان واقعی پایهی تمام شاخهای از فلسفه است به نام پدیدارشناسی. کانت دربارهی اینکه چه چیزی در ما تعیین میکند که چه زاویهای به واقعیت بدهیم، نظر خودش را داشت اما لازم نیست وارد آن شویم.
آنچه ما باید در اینجا بیاموزیم این است که «ما جهان را از طریق یک فیلتر میبینیم. این فیلتر شامل باورهای عمیق ما و سایر عوامل شخصی است». و وقتی این را بفهمیم – حتی قبل از اینکه به مرحلهی شناسایی باورهای شکلدهندهی واقعیت برسیم– امکان استفاده از فیلتر متفاوتی برای دیدن جهان میسر میشود و سؤال پیش میآید که اگر این کار را انجام دهیم، جهان چگونه ممکن است متفاوت به نظر برسد.
استاد راهنمای دورهی تحصیلات تکمیلی من، پروفسور فلسفه، هیو ملور (Hugh Mellor)، به من میگفت: «تا وقتی چیزی را ننوشتهای، آن را درک نکردهای.» خیلی وقتها ایدههایمان حتی آنهایی که بیش از همه ما را جذب میکنند، نیمهکاره و ناقص وارد ذهن ما میشوند و همین باعث میشود ضعفهایشان را نبینیم.
بنابراین فقط بیان کردن این باورها به ما امکان میدهد آنها را بهتر درک کنیم و گاهی نشان میدهد که کاملاً بیمعنی هستند (شاید تجربه کرده باشید که ایدهای را برای کسی بیان کردهاید و بعد گفتهاید: «حالا که آن را بلند گفتهام، متوجه میشوم چقدر احمقانه است!»). این موضوع بهویژه دربارهی باورهای محدودکننده خود صدق میکند. مشکل این است که اغلب از بیان این باورها اجتناب میکنیم، شاید به این دلیل که باعث ناراحتیمان میشوند. با این حال، شجاع بودن و نگاه مستقیم به آنها ارزشش را دارد.
وقتی از یکی از درمانجویانم که فکر میکرد اختصاص دادن ۲۰ دقیقه در روز برای استراحت و خواندن رمان تنبلی است، خواستم دلیلش را بیان کند، نتوانست توضیح قانعکنندهای ارائه دهد.
او جملههای «استراحت ۲۰ دقیقهای خودخواهانه است» و «من باید بتوانم تمام وقت بدون وقفه کار کنم» را امتحان کرد و رد کرد، هر دو جمله – اگرچه بهوضوح بیان شده بودند – برای او غیرقابل قبول بودند. او متوجه شد که ناراحتیاش از استراحت «فقط یک احساس» است و هیچ ادعای قانعکنندهای از آن پشتیبانی نمیکند.
درمانجوی دیگری احساس میکرد در طول روز به اندازهی کافی کاری انجام نمیدهد، اما وقتی از او خواسته شد تمام کارهایی را که فکر میکرد باید انجام دهد فهرست کند، متوجه شد که حتی برای نیمی از آنها هم وقت کافی در روز وجود ندارد.
پس دفعهی بعد که دیدید در انجام کاری که زندگیتان را آسانتر میکند، تردید دارید، از خود بپرسید چرا. جملهای که با «چون…» شروع میشود را چگونه کامل میکنید؟ تردید خود را در دفترچهای یادداشت کنید. آن را برای یک دوست توضیح دهید. تصور کنید که دارید دلیلی برای مخالفت خود با آن فعالیت ارائه میدهید. آیا توضیح شما منطقی به نظر میرسد؟ اگر نه، شاید وقت آن رسیده باشد که آن باور را به سبک دکارت دور بریزید.
اگر عمیقاً به تردیدهای خود پرداخته و برخی از باورهای محدودکننده خود را کشف کردهاید، به خودتان تبریک بگویید. این فرآیند میتواند واقعاً ناراحتکننده باشد؛ بالاخره، شما در حال مقابله با برخی از بنیادیترین روشهایی هستید که با جهان و انسانها ارتباط برقرار میکنید و این تغییر میتواند واقعاً آزاردهنده باشد.
درواقع، اینقدر آزاردهنده است که وقتی با شواهدی در برابر این باورها مواجه میشویم، اغلب ترجیح میدهیم آن شواهد را نادیده بگیریم تا اینکه باورهای بنیادیتر خود را کنار بگذاریم. من این موضوع را در جلسات دیدهام: یک درمانجو اصرار داشت که بسیار کمتر از دیگران باهوش است، و وقتی از او درباره بازخوردی که از سرپرستش دریافت میکند پرسیدم، اعتراف کرد که بازخورد مثبت است اما آن را نادیده گرفته و گفت: «اما او این را به این دلیل نمیگوید که درست است، بلکه سعی دارد به من انگیزه دهد».
این درمانجو، وقتی دریافت که باورش دربارهی کمبودهای خود با بازخورد تشویقکنندهی سرپرستش در تضاد است، تصمیم گرفت باور کند سرپرستش صادق نیست نه اینکه نگرش منفی خود نسبت به خود را حفظ کند. انجام این کار شگفتانگیز آسان است. فیلسوف آمریکایی قرن بیستم، ویلارد وان اورمن کواین، استدلال کرد که باورهای ما بر اساس آزمودن آنها و در نظر گرفتن شواهد مخالف از بین نمیروند؛ بلکه بر اساس میزان سازگاری آنها با دیگر باورهای ما پابرجا میمانند و وقتی باورهای ما با هم در تضاد باشند، همیشه روشن نیست کدام یک را باید رد کنیم و کدام یک را باید نگه داریم.
از آنجا که رد کردن حتی باورهای منفی و بنیادیمان بسیار ناراحتکننده است، فعلاً از شما نمیخواهم این کار را انجام دهید. در عوض، چیزی ملایمتر را امتحان کنید. فقط برای سرگرمی، از خود بپرسید که انتخابهایی که انجام میدهید چگونه ممکن است متفاوت باشد اگر باورهای بنیادی شما متفاوت بودند.
در مورد درمانجوی من، از او خواستم تصور کند اگر به جای اینکه باور داشته باشد خیلی باهوش نیست، باور داشت که به اندازهی همکارانش باهوش است، چه احساسی خواهد داشت. نگرشش نسبت به کارش چگونه ممکن است متفاوت باشد؟ ممکن است جرأت انجام چه کارهای جدیدی را را پیدا کند؟ او ایدههای زیادی ارائه داد – درخواست ارتقای شغل، درخواست همکاری با دیگران – که قبلاً خارج از محدودهاش بودند. با انجام این کار، او بینشی دربارهی برخی از راههایی که باورهایش دربارهی خودش بر انتخابهایش تأثیر میگذاشتند به دست آورد و فهمید که باورهای متفاوت چگونه ممکن است فرصتهای جدیدی ایجاد کنند.
به راحتی میتوان اهمیت چنین تغییر دیدگاهی را دستکم گرفت. تغییر باورهای بنیادی ما میتواند بهطور اساسی نحوهی نگاه ما به جهان را تغییر دهد؛ آنقدر اساسی که فیلسوف علم آمریکایی قرن بیستم، توماس کوهن، از واژهی «انقلاب» برای توصیف جایگزینی یک مجموعه باورهای بنیادی با مجموعهای دیگر در علم استفاده کرد. چنین انقلابهایی برای مثال، جایگزینی مکانیک نیوتنی با دیدگاه نسبیتی آلبرت اینشتین در فیزیک میتوانند بسیار نگرانکننده باشند، همانطور که کوهن در کتاب ساختار انقلابهای علمی (۱۹۶۲) توضیح داد:
در طول انقلابها، دانشمندان با ابزارهای آشنا در مکانهایی که قبلاً نگاه کردهاند، چیزهای جدید و متفاوتی میبینند. این وضعیت شبیه این است که جامعهی حرفهای ناگهان به سیارهای دیگر منتقل شده باشد، جایی که اشیای آشنا در نوری متفاوت دیده میشوند و اشیای ناآشنا نیز به آنها اضافه میشوند.
انقلابهای علمی، هرچند نگرانکنندهاند، برای پیشرفت علمی اهمیت دارند؛ به همین ترتیب، بازنگری در باورهای بنیادی خودتان، هرچند نگرانکننده باشد، میتواند برای رشد شخصی مهم باشد. شجاع باشید و آن را امتحان کنید. من شرط میبندم که وقتی شروع کنید، کمکم به دلایلی پی خواهید برد که نشان میدهد شاید این باورهای جایگزین ارزشمند باشند. با این حال، انتظار نداشته باشید که باورهای محدودکننده خود را یکشبه تغییر دهید. صرفاً این که متوجه شوید جهان را از طریق یکی از فیلترهای ممکن میبینید، در این مرحله پیشرفت مهمی است.
اغلب، ما چیزهایی دربارهی خودمان و انتخابها و فرصتهایمان باور داریم که هرگز به ذهنمان خطور نمیکند دربارهی دیگران چنین باورهایی داشته باشیم. این باعث میشود که فکر کردن دربارهی مشاورهای که به دوستان، خویشاوندان، افرادی که راهنمایی میکنیم و غیره میدهیم، روش مفیدی برای سنجش این باشد که آیا باورهای منطقیای دربارهی خود داریم یا نه.
به عنوان مثال اگر یکی از همکارانتان به شما بگوید آدم باهوشی نیست و رئيسش صرفاً به دلیل اینکه به او انگیزهی بیشتر بدهد از او تعریف میکند به او چه میگویید؟ آیا همانطور که دربارهی خودتان مطمئن هستید که تشویقهای رئیس از روی دلسوزی نسبت به شماست به او میگویید که حق با اوست و درست فکر میکند که باهوش نیست؟
به همین ترتیب، بدون دلیل موجه، به دوستتان توصیه نمیکنید که برای ارتقای اقدام نکند. اگر با دوستانتان اینطور رفتار میکردید، آنوقت تاکنون هیچ دوستی نداشتید. اینها حرفهای غیرحمایتی و حتی کاملاً آزاردهندهای هستند که نمیتوان به کسی گفت. اما شما هم یک انسان هستید. اگر چیزی وجود دارد که به دوستتان نمیگویید، پس نباید به خودتان هم بگویید.
چرا؟ خوب، هنجارهایی (اخلاقی، اجتماعی، آداب و غیره) وجود دارند که رفتار ما با دیگران را هدایت میکنند. نمونهها شامل مواردی مانند: دزدی نکنید؛ وقتی کسی به شما لطفی میکند، تشکر کنید؛ از کسی دربارهی زندگی جنسیشان سؤال نکنید. این هنجارها بدون استثنا نیستند – برای مثال، دزدی از تجهیزات پزشکی برای نجات جان کسی اگر راه دیگری نباشد، اشکالی ندارد – اما به جز شرایط استثنایی، ما آنها را برای همه بهطور یکسان اعمال میکنیم. بنابراین، «دزدی نکنید» یعنی «از هیچکس دزدی نکنید»؛ نه صرفاً «از کسانی که دوست دارید دزدی نکنید».
به این ترتیب، هیچ توجیهی برای اعمال نکردن همان هنجارها در تعامل با خودتان وجود ندارد. اگر فکر میکنید مهم است که هنگام صحبت با دیگران از زبان زننده و تلخ اجتناب کنید، هنگام صحبت با خودتان نیز از آن اجتناب کنید.
با این حال، یک نکتهی احتیاطی: انتظار زیادی از خود نداشته باشید. بهویژه، بپذیرید که هیچیک از ما یک منبع بیپایان منطق نیستیم. ممکن است متوجه شویم باوری داریم که میدانیم نادرست یا حتی مضحک است، اما باز هم تحت تأثیر آن قرار بگیریم. درواقع، این بسیار رایج است.
فیلسوف اسکاتلندی قرن هجدهم، دیوید هیوم، استدلال کرد که ما هیچ دلیل خوبی برای داشتن بسیاری از بنیادیترین باورهای خود نداریم؛ از جمله باور مشهور ما به علیت، و با این حال همچنان آنها را قانعکننده میدانیم. او در کتاب رسالهای در باب طبیعت انسانی (۱۹۷۹) نوشت: «منطق، هست و باید تنها بردهي احساسات باشد».
به نظر نمیرسد بسیاری از باورهای ما منطقی باشند. وقتی باورهای محدودکننده خود را کشف میکنید، ممکن است خود را در حال گفتن چیزهایی ظاهراً بیمعنی ببینید، مانند: «همسایهام پیشنهاد کمک داده است، اما باز هم احساس میکنم اگر کمک بخواهم، بار اضافهای خواهم بود.» این اتفاق میافتد چون باورهایی که دربارهی خود داریم، به اندازهی حقایق، دربارهی احساسات هم هستند و احساسات یکشبه تغییر نمیکنند. قلب کمی طول میکشد تا با ذهن همگام شود، که میتواند ناامیدکننده باشد و ما را به انتقاد شدیدتر از خود وادارد. در برابر این وسوسه مقاومت کنید.
در برخی موارد، تغییر باورهای بنیادی ما نیازمند تغییر ویژگیهای شخصیتیمان است. برای مثال، ممکن است نیاز باشد کمتر به خودمان متکی باشیم و بیشتر پذیرای کمک دیگران باشیم و این نیازمند زمان و تمرین است. ارسطو دربارهی فرآیند رشد ویژگیهای شخصیتی درست، یا فضایل، نوشته است و میدانست که این کار میتواند سالها طول بکشد حتی با حمایت جامعهی مناسب و دنبال کردن الگوهای مناسب. نکتهی کلیدی در اینجا صبور بودن است. آنچه را دربارهی خود کشف میکنید بپذیرید. احساسات با گذشت زمان تغییر میکنند.
چرا تغییر باورهای محدودکننده خود اهمیت دارد؟
چه اتفاقی ممکن است بیفتد اگر توصیههایی که در اینجا ارائه کردم را دنبال کنید و شروع به شناسایی و رد باورهایی کنید که مانع شما هستند؟ بیایید با یک آزمایش فکری پاسخ دهیم:
تصور کنید کسی را میشناسید که در یک رابطهی سمی قرار دارد. او با فردی زندگی میکند که مدام به او چیزهایی میگوید شبیه آنچه شما به خود میگویید: «در این کار شکست میخوری» و «برای آن کافی نیستی». آیا میتوانید تصور کنید که دوست شما در چنین شرایطی به پتانسیل کامل خود برسد؟ شک دارم. چنین گفتههایی ما را خسته و اعتماد به نفس و انگیزهمان را تضعیف میکنند. هر موفقیتی در این شرایط با سختی به دست میآید.
اما حالا تصور کنید دوستتان آن فرد سمی را از زندگیاش حذف کند و با فردی مهربانتر و محترمتر در ارتباط باشد، کسی که به او ایمان دارد، تشویقش میکند و مرتب به او یادآوری میکند که ممکن است همه چیز درست شود. انتظار دارید چه اتفاقی برای دوستتان بیفتد؟ حدس میزنم که انتظار دارید با گذر زمان، اعتماد به نفس دوستتان بازگردد و جسورتر و بلندپروازتر شود تا تغییرات مثبتتری در زندگی خود ایجاد کند. انتظار دارید ببینید دوستتان شکوفا میشود.
شما هم میتوانید انتظار داشته باشید خودتان شکوفا شوید، اگر روی جایگزینی باورهایی که مانع شما هستند با باورهایی که شما را به جلو میرانند، کار کنید. باورهایی که شما را عقب نگه میدارند میتوانند شبیه افرادی باشند که مانع شما هستند. وقتی آنها از زندگیتان حذف شوند، دیدگاههای جدیدی پیش روی شما باز میشود.
لینکها و کتابهایی برای تغییر باورهای محدودکننده خود
من برخی از مسائل مطرحشده در این مقاله را بهطور عمیقتر در پادکست خود، The Academic Imperfectionist، بررسی کردهام. بهعنوان مثال، در قسمت ۱۴ با عنوان «بزرگترین حامی خودتان شوید، با امانوئل کانت» (۲۰۲۱) توضیح دادهام که چگونه فلسفهی کانت میتواند به ما کمک کند تا «فیلتری» که جهان را از طریق آن میبینیم تغییر دهیم؛ در قسمت ۱۸ با عنوان «چیزی به نام خودتخریبی وجود ندارد» (۲۰۲۱) به بررسی عمیق خودتخریبی پرداختهام.
اگر ایدهی رفتار با خود به همان میزان توجه و احترامی که به دیگران میدهید، برایتان جدید و عجیب به نظر میرسد، توصیه میکنم آثار روانشناس آمریکایی کریستین نف دربارهی شفقت به خود را مطالعه کنید. به وبسایت او مراجعه کنید، جایی که میتوانید سخنرانی TEDx او با عنوان «عزت نفس و شفقت به خود» (۲۰۱۳) را ببینید، تحقیقات در این زمینه را مرور کنید و به منابعی دسترسی پیدا کنید که به شما در بهبود شفقت به خود کمک میکنند.
باورهایی که دربارهی خود داریم بخشی از «طرز فکر»هایی هستند که با آنها به حوزههای مختلف زندگیمان نزدیک میشویم. تأثیر این طرز فکرها بر سلامت، موفقیت و خوشبختی ما – صادقانه بگویم – شگفتانگیز است. روانشناس آمریکایی، آلیا کرام، تحقیقات بسیار هیجانانگیزی در این زمینه انجام داده است. میتوانید سخنرانی TEDx او با عنوان «طرز فکرت را تغییر بده، بازی را تغییر بده» (۲۰۱۴) را ببینید، و برای بحثی طولانیتر، مصاحبهی او در پادکست Huberman Lab را که من واقعاً از آن لذت بردم، گوش دهید.
نکات کلیدی
- ابتدا باورهای محدودکننده خود را پیدا کنید. شما نیز مانند تمام انسانها به طور قطع باورهایی دارید که مانع خوشبختی و موفقیتتان میشوند، اما انتظار نداشته باشید که این باورها به وضوح قابل مشاهده باشند. آنها اغلب بهخوبی در ذهن و روان ما ریشه دواندهاند که نمیبینیمشان. بنابراین باید ذهن خود را برای کشف و به چالش کشیدن باورهایی که هنوز متوجه داشتنشان نیستید باز کنید.
- بپذیرید که شما جهان را از طریق یک فیلتر میبینید. ما دنیای اطراف خود را «همانطور که واقعاً هست» نمیبینیم. واقعیت ادارکشده توسط ما تحت تأثیر باورهایمان شکل میگیرد. کنار آمدن با این ایده به ما کمک میکند تا امکان تغییر فیلتری که بر واقعیت اعمال میکنیم، به وجود آید.
- به صورت شفاف و واضح باورهای خود را بیان کنید. باورهای محدودکننده خود که مانع پیشرفت شخصی ما هستند اغلب بهطور کامل واضح نیستند و این مانع درک و به چالش کشیدن آنها میشود. تمرین کنید که تردیدهای خود در اتخاذ تصمیماتی که به پیشرفتتان کمک میکند را بیان کنید. اگر بهدلیل استراحت کردن احساس گناه میکنید، یا اگر قانع شدهاید که تنبل هستید یا زیاد باهوش نیستید به این فکر کنید که دقیقاً چرا به این صورت فکر میکنید؟ آن را واضح بنویسید. یا برای یک دوست توضیح دهید. وقتی این کار را انجام میدهید آیا هنوز باورهایتان را منطقی میبینید؟
- فیلتر متفاوتی را امتحان کنید. اگر نمیتوانید باورهای محدودکننده خود را بهطور کامل رد کنید، شاید بتوانید تصور کنید اگر باورهای متفاوت و مثبتتری داشتید، چه میشد. اگر باور داشتید که باهوش هستید، زندگیتان چگونه متفاوت میبود؟ تفکر در این زمینه کمک میکند تا درک کنید باورهایتان چگونه در مسیر شما مانع ایجاد میکنند و بدون آنها اوضاع چگونه متفاوت بود.
- استانداردهای دوگانه را رد کنید. آیا خودگویههای منفیتان را میتوانید به دیگران هم نسبت بدهید؟ اگر نه، هیچ توجیهی برای گفتنشان به خودتان وجود ندارد.
- بپذیرید که شما هوش مصنوعی نیستید. احساسات ما کندتر از باورهایمان تغییر میکنند. انتظار داشته باشید که حتی پس از اینکه به صورت منطقی پذیرفتید باورهای محدودکننده خود نادرست هستند، همچنان تحت تأثیر آنها قرار بگیرید. این وضعیت در نهایت تغییر خواهد کرد.
نویسنده مقاله:
ربکا روچ (Rebecca Roache) استادیار فلسفه در «رویال هالووی، دانشگاه لندن» است. ربکا نویسندی کتاب For F*ck’s Sake: Why Swearing is Shocking, Rude, and Fun (2023) است و در حال حاضر روی کتابی دربارهی «ارتباط غیرمستقیم» کار میکند.
او میزبان پادکست The Academic Imperfectionist است و در آکسفوردشر زندگی میکند.
[1] . Meditations on First Philosophy
[2] . noumena











